پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

پرهام مهربونم

قالب جدید وبلاگ پرهام

ما دیدیم بیشتر دوستان قالب وبلاگی شون خیلی خوشگه . ما هم حسود ، تصمیم گرفتیم این صفت حسادت رو مخفی نکنیم و ما هم سفارش یه قالب بدیم . دوست داشتم بچه گونه باشه که با حال و هوای این روزای پرهام جور در بیاد  ، از رنگای شاد داخلش استفاده بشه و از اونجایی که جدیداً به رنگای آبی و زرد علاقه مند شدم از این دو رنگ استفاده کنیم تم دار باشه که اردک میکی موس بیشتر بهش می آمد به هر حال تمام اون چیزی که می خواستم انجام شد. یه تشکر ویژه از گروه وبلاگ نگر  و یه تشکر از پریسای خوب  (مامان کیان کوچولو)  که منو مصمم کرد این کار رو انجام بدم . پس بهتون می گم : یه دست و هوارا هم واسه خودم . ...
20 آبان 1392

پرهام ناز نازی

بزرگترها می گن بچه وقتی زمین خورد نباید بهش اعتنا کنی تا خودش بلند بشه ، اینجوری مرد می شه ، ناز نازی بار نمی آید و واسه هر چیز کوچکی وای و واویلا راه نمی اندازه . ما هم یه مدتی همین کار رو می کردیم خیلی واسم سخت بود ولی بعضی مواقع بهش توجه نمی کردم . تا اینکه با یه مشاور صحبت کردم و اون گفت این کار فوق العاده اشتباه است . این که وقتی بچه آسیب می بینه بهش توجهی نکنی  یا اینکه وقتی زمین می خوره و گریه می کنه بزنی به زمین و بگی زمین کور هست باعث می شه که بچه احساس دردش رو پنهان کنه  و نتونه در آینده احساس واقعی اش رو بیان کنه . به خاطر همین هست که مثلا ما خسته هستیم و یه نفر به ما می گه خسته شدی سریع این احساس خستگی رو پنهان می ک...
11 آبان 1392

جمعه ما

دیروز رفتیم سیاخ دارنگون باغ یکی از همکارامون . خیلی خوش گذشت جای همگی خالی بود. علی پسر همکارمون رفت و با یه سگ زیبا برگشت . چقدر پرهام از این سگه خوشش آمده بود مرتب می گفت هاپو هاپو . رفتیم و براش نون آوردیم و دادم دست پرهام که بهش بده . پرهام که نون رو پرتاب می کرد آقا سگه ، نه ببخشید خانم سگه ( آخه سگه ماده بود)  می پرید بالا و توی هوا می گرفت و می خورد خیلی گرسنه بود . خلاصه تا عصر اونجا بودیم و حسابی خوش گذروندیم . موقع برگشتن پرهام توی ماشین خوابش برد و ما خوشحال بودیم که پرهام خوابیده و تا صبح دیگه بیدار نمی شه ولی همین که رسیدیم پرهام بیدار شد . حالا ما خسته و کوفته ، پرهام شارژِ و سر حال . ولی نمی دونم چرا خیلی ب...
11 آبان 1392

اعجاز عشق و منطق در تربیت کودکان (فصل اول )

شروع کردم به خوندن یه کتاب با عنوان  اعجاز عشق و منطق در تربیت کودکان دوست خوبم سودابه جون پیشنهاد داده بود نکاتی که به نظرم مهمه داخل وبلاگ بنویسم . اینجوری هم بقیه استفاده می کنن و هم خودم بیشتر راجع به آن فکر می کنم در فصل اول این کتاب چهار اصل تربیتی بیان شده اصل اول : ایجاد استقلال فکری در کودک   : هر بار ما کودکمان را از مشکلی نجات می دهیم ، استقلال فکری او را تحلیل می بریم ، اما در مقابل هر باری که به کودک کمک می کنیم تا مشکلش را خودش حل کند او را قوی تر می کنیم . والدینی که از خطاهای کودک دائماً انتقاد می کنند. والدینی که تمام کارهای کودکشان را خود انجام می دهند. این والدین باعث ایجاد استقلال فکری پایین در فر...
5 آبان 1392

گذر زمان

سال 91 که رفته بودیم مشهد باغ وحش هم رفتیم . اونجا یه اسب داشت که نژادش کوتاه قد بود پرهام رو سوار کردیم و عکس گرفتیم اون موقع پرهام تقریبا 11 ماهه بود. امسال هم رفتیم باغ وحش و دو مرتبه با همون اسبا عکس گرفتیم . پرهام حالا 27 ماهه است .   این هم گذر یکساله زمان واسه پرهام . به نظرم لپ هاش آب شده و کمی بزرگتر شده ولی از نظر ظاهری تفاوت چندانی نکرده . ...
23 مهر 1392

ادامه سفر مشهد

روز پنچ شنبه محمد و غلامرضا می خواستند بروند سرزمین موجهای آبی . پس پرهام با من بود . با آغا و مامان و نوشین رفتیم حرم . موقع نماز ظهر که شد دیدم پرهام می خواد اذیت کنه . منم آمدم آهنگ توی ده شلمرود رو واسه پرهام گذاشتم که نگاه کنه و ما هم بتونیم نماز بخونیم . ولی خیلی ضایع بود امام جماعت داشت سوره حمد و احد رو می خواند و آهنگ دلنشین توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود  هم بلند بود دیدم خیلی ضایع هست موقع سجده آهنگ رو خاموش کردم حالا پرهام گیر داده که برام روشن کن موبایل رو به سمت من می گیره و همین که من می خواستم موبایل رو بگیرم می گرفتش به سمت نوشین و حسابی ما رو گداشته بود سر کار . خلاصه نماز ظهر گذشت  و موقع نماز عصر گفتم بذار...
22 مهر 1392

سفر مشهد

 ساعت 15:30 روز سه شنبه 92/7/16 پرواز داشتیم . زمان پرواز دقیقا با خواب پرهام یکی شده بود نگران بودم که شاید اذیت بشه ولی همین که هواپیما بلند شد پرهام خوابش برد و یک ساعتی خوابید و ما هم خوشحال . روز سه شنبه حرم نرفتیم ولی چهارشنبه صبح به سمت حرم حرکت کردیم ، خیلی خوب بود . پرهام با محمد بود . قبلش کلی توصیه کردم که حواست به پرهام باشه گم نشه کسی بچه رو ندزده و هزار تا داستان واسه محمد تعریف کردم که حسابی حواسش رو جمع کنه . بعد از حرم من و نوشین رفتیم سرزمین موجهای آبی که اونجا هم حسابی خوش گذروندیم . ادامه دارد ...
22 مهر 1392

دومین سفر پرهام به مشهد

                    فردا راهی مشهد هستیم . این دومین سفر هوایی پرهام هست . اولین سفرش هم به مشهد بود . از یک ماه قبل تدارک سفر رو دیدیم ولی چون اینجا ایران هست هیچ چیز قابل پیش بینی نیست . می خواستیم ساعت 8:30 صبح پرواز داشته باشیم که هر جا رفتیم بلیط گیرمون نیامد و شد ساعت 15:30 . بنابراین یک روز رو از دست می دهیم . قرار بود از طرف پست بانک هتل بگیریم که چند روز مانده به سفر اعلام کردند این دفعه قرعه کشی شده و اسم شما در نیامده . اینم از مکان . حالا قرار شده از طرف پست بهمون هتل بدن و اگه نشد می ریم یه باغ سمت طرقبه ولی فکر کنم حسابی سرد باشه و به درد پرهام نخ...
15 مهر 1392

صفر تا نه ماهگی پرهام

کلاس خودکاوی که می روم یه قسمت به نام کودک درون داره . اون روز گفت از مادرتون بپرسید تا 9 ماهگی شما چه اتفاق هایی پیش آمده . ما هم قبل از اینکه از مامان جونمون بپرسیم گفتیم اول خودمون در مورد پرهام این نه ماهه رو بنویسم . خوب ، پرهام که می خواستم طبیعی دنیا بیارم ولی گل پسرمون توی شکم مامانش پیپی کرد و مجبور شدیم اورژانسی سزارین بشم و چقدر از این بابت خوشحالم . روزی هزار مرتبه خدا رو شکر می کنم که دستشویی کرد . من کجا و طبیعی کجا . از طرف دیگه دکتر هلاکویی هم می گه بچه هایی که سزاریانی به دنیا آمدن از نظر روحی وضعیت بهتری دارند و آسیب های کمتری هنگام تولد دیدن. خلاصه پرهام بیمارستان دنا ساعت 5:10 صبح  به دنیا آمد. این عکس شاید پ...
7 مهر 1392

ادامه تا 9 ماهگی

خلاصه داشتم می گفتم اولین عروسی که رفتی 2 ماهه بودی و عروسی دوست بابا بود این اولین عروسی بود که شما رفته بودی و اولین عروسی بود که ما می رفتیم و ناهار به جای شام سرو می شد . آخه داماد ترک بود و ترکا عادت دارن مراسم رو در طول روز می گیرن خیلی پسر خوبی بودی . دوماهه و نیمه که بودی توسط دکتر موذن ختنه شدی . با بابا و عمو امیر رفتیم ، عمو امیر حالش بد شد و دکتر بهش خرما داد بعد که به خونه آمدیم کلی گریه کردی عمه آزاده تو رو بغل کرده بود و تکونت می داد تا آرام بشی حدود 3 الی 4 ساعت خیلی بی تاب بودی ولی بعدش خوب شدی و تا صبح خوابیدی. جشن ختنه سورون  و عقیقه کردنت رو با هم توی باغ صحت گرفتیم که خیلی خوش گذشت . هنوز خوب نشده بودی ک...
7 مهر 1392