پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

پرهام مهربونم

پرهام راه می رود

پرهام دیشب (27/4/91) در سن یکسال و بیست و چهار روزگی  راه  افتاد . دیشب پرهام خونه آغا  وسط هال وایساد و برای خودش شروع کرد به دست زدن  . منم روی مبل کنار پنکه نشسته بودم . بهش گفتم مامان بیا اینجا که دیدم چند قدم برداشت و به سمت پنکه آمد من و محمد هم از خوشحالی جیغ می زدیم . آغا آمد داخل و گفت چی شده؟ ما هم با خوشحالی گفتیم پرهام راه افتاد. آخر شب هم مامان و محمد نشسته بودند و مرتب پرهام از سمت مامان می رفت پیش محمد و بالعکس و بعد این بازی رو با آغا انجام داد منم فیلم می گرفتم که به عنوان اولین راه رفتن پرهام نگه دارم . از سمت مامان می رفت به سمت آغا که یکبار هم مسیرش رو عوض کرد و به سمت مبل ها رفت و ...
28 تير 1391

اولین قدم پرهام

دیروز (٢٥/٤/٩١) پرهام اولین قدم هاشو برداشت . ولی فقط به اندازه یک قدم یک قدم برمی داشت و سریع می نشست . دیروز هرچی گشتیم شیر خشک  sma progress  براش بخریم گیرمون نیومد و گفتند حدود دو ماه هست وارد نشده . همه خانواده رو بسیج کردیم . زیبا  استهبان ، امیر دروازه کازرون و بنی هاشمی و من و محمد هم رفتیم سمت پایین شهر (شرغون ) ولی گیرمون نیومد که نیومد . خدا به خیر بگذرونه
25 تير 1391

یکروزگی پرهام

پرهام ساعت ٥:١٠ دقیقه  صبح روز ٣/٤/٩٠ در بیمارستان دنا توسط دکتر افتخار به دنیا آمد بجز محمد،  مهناز و فروزان اولین کسانی بودند که پرهام رو دیدند . نیمه بیدار بودم که شنیدم مهناز میگه چقدر هوا سرده ، چرا کولر روشن کردن الان بچه سرما می خوره ، چرا لباساش خیسه ... بعد هم لباساشو عوض  و کولر رو خاموش کردن .فروزان لباسای خیس پرهام رو برداشت و به خونه برد که بشوره. پرهام که به دنیا آمد ناخنهای دستش خیلی بلند بود . محمد هم به خونه رفت و ناخنگیر رو آورد که ناخن های پرهام رو بگیرن  . ناخنگیر رو به مهناز داد که این کار رو بکنه  هرچی به مهناز می گم . ولش کن بعدا می گیریم . مهناز میگه : نه محمد چند دفعه&nbs...
24 تير 1391

پرهام نامرد

وقتی از سر کار می روم خونه تو راه دعا می کنم بیدار باشه که بتونم باهاش بازی کنم و نازش رو بکشم اون وقت می رسم خونه می بینم حتی بغلم هم نمی آید و می پره بغل مامان . با خودم فکر می کنم حتما چون از صبح نبودم اینجوری می کنه ولی می بینم نه ، محمد که می آد می پره بغل محمد . بعدم بهم می خنده .  نامرد روزگار مامان هر جا می ره اونم پشت سرشه . پشت سرش می ره داخل آشپزخانه ،‌هال ،‌اتاق و حتی دستشویی. ظهرا مامان پرهام رو می آره داخل اتاق و در رو می بنده اونم گریه می کنه و می زنه داخل در که بیا در و باز کن و همین طور غر می زنه .   آغا می گه داره فحش می ده که چرا منو تنها گذاشتی انگار من برگ چغندرم . هرچی بهش می گم مام...
18 تير 1391

جشن تولد یکسالگی پرهام

بالاخره پنچ شنبه یکم تیر ماه رسید. بماند که قبل از آن  پرهام سرمای شدیدی  خورد . خودم  هم سرما خوردم و دندان درد شدیدی گرفتم و هر دفعه تصمیم می گرفتم تولد رو یک هفته عقب بندازم . ولی عشق به پرهام باعث شد که تولد رو همون روز برگزار کنیم . صبح زود از خواب بیدار شدم و با آغا و مامان قبل از اینکه صبحانه بخوریم تمام بادکنک های پرهام رو باد کردیم . صبحانه خوردیم و شروع کردیم به تزئین کردن هال . پرهام که از خواب بیدار شد دیدم از بینی اش آب می آید خیلی حالم گرفته شد ولی سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم . بادکنک ها رو به سقف هال چسباندیم ولی دونه دونه می ترکید و مامان مجبور شد دو مرتبه بادکنک بخره و ما به سقف بچسبونیم. ...
7 تير 1391

تولدت مبارک عزیزم

    همین دیروز بود که با ترس و دلهره به محمد گفتم سریع آماده شو برویم بیمارستان .  توی اتاق عمل به ساعت نگاه کردم و دیدم ساعت 5:10 دقیقه صبح رو نشون می ده  و از هوش رفتم و وقتی به هوش امدم  مهناز و فروزان بالای سرم بودن و یه پسر خیلی زیبا که دستاش تا مچ توی دهنش بود و یه گل قشنگ که محمد برام خریده بود و بالای سرم گذاشته بودن . یه پسر قشنگ که لباسای سایز صفر هم اندازش نبود . یه پسر ناز که با کمی شیر من ساخت و هیچی نگفت . یه پسر مهربون که با خنده هاش خستگی رو از تنم بیرون می کرد. شش ماه توی خونه کنار هم بودیم و مونس تنهایی همدیگه تا بابا محمد از راه برسه  و خانواده سه نفری مون کامل بشه . ...
4 تير 1391

دوندگی های قبل از مراسم تولد پرهام

تولد، تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک  لبت شاد و دلت خوش چو گل پرخنده باشی بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی پرهام 3/ تیرماه/90 دنیا آمد امسال که می خواستیم تولد بگیریم تولدش روز شنبه می افتاد پس تصمیم گرفتیم با دو روز تعجیل روز پنچ شنبه 1 تیرماه تولدش رو جشن بگیریم از دو ماه پیش من و محمد دنبال خرید وسایل تولد بودیم . تمام کارهایی که داشتیم  روی یه برگه نوشتیم و به در یخچال چسبونیدم که مبادا چیزی رو از قلم بدازیم . ١- لباس برای پرهام                    &...
4 تير 1391

اصفهان سفر دوم پرهام

سه شنبه ١٢ اردبیهشت (١ می ) روز جهانی کار و کارگر بود . به خاطر همین این روز رو  تعطیل کردند. منم روز چهارشنبه مرخصی گرفتم ،‌پنچ شنبه و جمعه هم که خودم تعطیل بودم . پس با محمد صحبت کردم و اونم چند روز مرخصی گرفت و تصمیم گرفتیم به اصفهان برویم .  روز دوشنبه بعد از اداره مستقیم به سمت خونه رفتیم کارامون رو کردیم وسایلمون رو جمع کردیم و به خونه آغا آمدیم .مامان ناراحت بود که پرهام غذا نمی خوره . داخل حیاط بهش پوره سیب زمینی دادم و تقریبا ساعت 8 شب بود که به سمت ارسنجان حرکت کردیم .  ساعت ١٠ شب به ارسنجان رسیدیم  اونجا پرهام کلی شیطونی کرد . دیگه می تونست از پله های خونه عمه بالا و پایین بره که یکبار ه...
24 خرداد 1391

11 ماهگی پرهام

پسر من امروز 11 ماهش تمام شد . چقدر دوسش دارم . اصلا باورم نمی شه کسی رو اینقدر دوست داشته باشم . توی اداره که هستم دلم واسش پر می زنه دائم به عکسش نگاه می کنم و قربون صدقش می روم .  وقتی نزدیک خونه آغا می رسم دعا می کنم بیدار باشه و ببوسمش . وای که چقدر مزه می ده . وقتی مریض می شه به اندازه مرگ ناراحت می شم و غصه می خورم . وقتی غذا نمی خوره دیونه می شم و نمی دونم چکار کنم .  بیرون که می روم فقط دوست دارم واسه اون خرید کنم . عاشق اینم که توی بغل من خوابش ببره . عاشقانه  دوستت دارم . خدایا پسرم رو حفظ کن و توانایی اینو بهم بده که بتونم خوب تربیتش کنم .   ...
3 خرداد 1391

عکسهای آتلیه پرهام (6 ماهگی)

اینم عکسای آتلیه پرهام زمانی که 6 ماهه بود . این عکس رو بزرگ کردیم و داخل سالن گذاشتیم .     برای دیدن بقیه عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. پرهام در آتلیه عکاسی مینیاتوریست پرهام با حوله حمامش. خیلی ها معتقد بود که باید این عکس رو بزرگ می کردیم.       ...
27 ارديبهشت 1391