پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پرهام مهربونم

تفریح و خوشی

یه مدتی افسردگی گرفته بودم و حوصله کاری  نداشتم . اوضاع اداره خیلی ناجور و قروقاطی هست . از وقتی وارد این اداره  لعنتی می شیم فقط استرس و نگرانی بر وجود ما حکم فرماست . ذهنم خیلی درگیر بود و همیشه ناراحت بودم . از یه طرف تصمیم می گرفتم که اداره رو رها کن و دنبال کار دیگه ای بروم و از طرف دیگه دل این کار رو نداشتم  . فقط استرس استرس استرس . این استرس روی زندگیم خیلی تاثیر گذاشته بود دیگه خنده هام از ته دل نبود . از وقتی می آمدم خانه فقط صحبت راجع به مسائل اداری بود و نگرانی و عدم ثبات کاری . دیگه خسته شده بودم . تا اینکه نشستم و با خودم فکر کردم که یعنی چی ؟  چرا زندگی نمی کنم ؟ مگه چی کم دارم ؟ خدا رو شکر بچه ام سالمه...
27 فروردين 1392

سال نو مبارک

سال 1392 مبارک.  همین اول سال  ، واسه خودم بهترین ها رو از خداوند می خوام که مطمئنا بهترین چیز سلامتی  همسر و فرزندم و همچنین سلامتی خانواده همسرم و خانواده خودم هست. هیچ چیز بهتر از این نیست که سال دیگه همگی باز هم دور هم جمع بشیم و بتونیم سال جدید رو با هم شروع کنیم. پس خدایا به همه سلامتی اعطا کن و به ما این درک رو بده که قدر این نعمت رو بدمون. امسال بر خلاف سالهای قبل که خونه خودمون سال تحویل رو جشن می گرفتیم . خونه آغا رفتیم و در کنار اونا و مهناز سال جدید رو شروع کردیم و بعد به خونه آقای هاشم پور رفتیم . حسابی خوش گذروندیم . مخصوصا به پرهام که دور و برش حسابی شلوغ بود و با بچه ها حسابی خوش گذروند. ر...
5 فروردين 1392

پرهام و سینما

از وقتی پرهام دنیا آمده اصلا سینما نرفتیم . یه زمانی فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه رو پرده بود و من خیلی دوست داشتم این فیلم رو ببینم ولی نمی شد . پرهام رو چکار می کردم ؟ مثلا ساعت 4 که به خونه می رسیدیم به مامان و آغا می گفتم شرمنده من و محمد می خواهیم بریم سینما زحمت بکشید و عصر هم  پرهام رو نگهدارید. ما واسه شام می آیم خونه .   یا اینکه پرهام رو می بردیم سینما و همه افراد  از صدای جیغ پرهام مستفیض می کردیم. بالاخره بی خیال سینما شدیم . تا اینکه از طرف اداره واسه 22 بهمن بهمون بلیط سینما دادند ما هم از خدا خواسته با مامان و پرهام و محمد راهی سینما شدیم .  جالب این جا بود که فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه هم نمایش دادند. ...
1 اسفند 1391

حرف زدن پرهام

خیلی جالب هست . به پرهام می گم : بگو بابا                   میگه بابا ،  بابایی بگو حمام                حم بگو آینه                  آین بگو عمه                 عم بگو دست               دس بگو خاله                  آله بگو آب...
29 بهمن 1391

پرهام و مسابقه نی نی وبلاگ

سلام به دوست خوبم مامان جون کسرا  که منو به مسابقه دعوت کردن و گله هم داشتن که چرا من انگیزمو از نوشتن وبلاگ پرهام ننوشتم . خوب یکی از دلایل های من اینه که همیشه از کمبود وقت حرف بزنم و بگم وقت نداشتم و یکی دیگه اینکه اصولا من دوست وبلاگی بجز شما ندارم و به نظرم امد که نتونم به کسی پیغام بدم و این گردش ادامه پیدا کنه ولی به هر حال خودم دلیلم از نوشتن وبلاگ رو می نویسم. خوب من برای پرهام وبلاگ درست کردم در حالی که می دونم پرهام بزرگ که بشه اصلا نگاهی هم به وبلاگش نمی دازه و به خودش می گه بابا بی خیال مامان من چقدر بی کار بوده که نشسته و این مطالب رو نوشته . یا به قول شیرازی بابا حال داری ها این خاطره ها رو بخونم که چطو بشه . ولیکن من...
28 بهمن 1391

شیطونی های پرهام

اسباب کشی اداره  که تمامی نداره . کتابها و قفسه ها  رو به ولیعصر منتقل کردیم  و حالا من موندم و حوضم . این همه کتاب که باید تنهایی جا بدم . پر از گرد و خاک هم  هست و هیچ کس به روی مبارکش نمی آره که بیاد کمک من . یکی از همکارامون هم کنار من نشسته و مرتب حرف می زنه و نمی زاه که من کارم رو بکنم چه برسه به اینکه وبلاک پرهام رو آپ دیت کنم . اتاق ما شده پاتوق همکارا ، همش توی اتاق من هستند و چرت و پرت می گن به هر حال الان اول صبح هست و هیچ کس نیامده و با توجه به اعتراض شدید الحن عمه منصوره تصمیم گرفتم امروز وبلاگ رو به روز کنم . اول از همه یه ماچ گنده  از طرف خانواده سه نفری ما واسه عمه منصوره . از پر...
15 بهمن 1391

مشهد سومین سفر استانی پرهام

خیلی دوست داشتیم پرهام رو به زیارت امام رضا ببریم ولی  نمی دونستیم چه جوری ؟ از یه طرف می گفتیم با هواپیما برویم که راحت تر باشه و چند روز بمونیم و برگردیم ولی نگران بودیم که این همه وسایل پرهام رو چطوری با خودمون حمل کنیم  و آیا  بدون وسیله  می تونیم توی شهر بگردیم ! از طرف دیگه می گفتیم با ماشین برویم که حسابی بگردیم و از اون طرف به شمال هم برویم ولی بازم می ترسیدیم که پرهام توی راه اذیتمون کنه و دیگه اینکه  مسافت خیلی زیاد بود. تا اینکه مریم زنگ زد و گفت قراره  8 خرداد  با قطار به مشهد بروند . من و محمد هر چی  فکر کردیم دیدیم ما نرویم بهتره . پس بی خیال شدیم . گذشت تا اینکه توی اد...
15 بهمن 1391