پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پرهام مهربونم

چند تا خبر

سلام سلام ، صدتا سلام می دونم که همتون حسودی تون شده که قالب وبلاگم رو عوض کردم ولی محض اطلاع و این که بیشتر به من حسادت کنید  می گم که دوست خوبم پریسا جون ،  مامان کیان این کار رو برام انجام داده . ما چنین دوستای خوبی داریم که هیچ کی نداره . تازه قراره بهم یاد بده که چطور مرتب عکس پرهام رو عوض کنم . وااااااااااااااااااااااااااااای می دونم که همتون الان دارید از حسادت منفجر می شدید ولی ما اینم دیگه . می دونم که متوجه شدید که شوخی می کنم .وگرنه ما مخلص  همه دوستان خوبمون هستیم . پریسا جون ممنونم . چند تا خبر مهم : اول اینکه چند روز پیش ( 21/4/93 ) پرهام رو بردم دکتر ، دکتر مهرزاد با...
22 تير 1393

تولد سه سالگی پرهام

بالاخره آمدم با چند تا عکس و توضیحی از تولد پرهام ، از چند هفته قبل از تولد پرهام درگیر تدارکات بودم ، ولی هفته آخر دیگه کاملاً برنامه ریزی کرده بودم که هر کاری رو چه زمان باید انجام بدم ، از خرید لباس و تزئینات گرفته تا آماده کردن غذا . روز پنچ شنبه محمد پرهام رو برد خانه آقا  از صبح با خواهرم  مهناز شروع کردیم به آماده کردن غذا : سالاد اولویه ، سالاد ماکارونی و کاستر با ژله. تا ساعت 11 شب همه کارا رو کرده بودیم میوه رو به یه میوه فروشی که نزدیک اداره هست سفارش داده بودم و حمید زحمت کشید و برامون آورد.  شلیل ، خیار، گیلاس و سیب ، بماند که پنچ شنبه میوه ها رو شستم و همین باعث شد که خیارها پلاسیده بشه...
14 تير 1393
1287 11 31 ادامه مطلب

عکسای آتلیه پرهام در سه سالگی

قبل از تولد پرهام ، احتیاج مبرم به چند تا عکس خوب از پرهام داشتم که بتونم روش کار کنم ،  صبح پنچ شنبه  پرهام رو بردم پارک تا چند تا عکس ازش بگیرم ، ولی مگه این بچه به حرف من گوش می داد ، هرچی بهش می گفتم به دوربین نگاه کن انگار نه انگار  ، ما هم بی خیال شدیم . کنار خونمون یه آتلیه خیلی کوچیک  هست ، یه لحظه تصمیم گرفتم که بروم داخل و ببینم چطوری هست، دیدم قیمت هاش خیلی خوبه ، وقتی که رفتم داخل محل عکاسی ، اوووووووووو دیدم واسه خودشون چقدر دم و دستگاه دارن . همون موقع عکسا رو گرفتم . تصمیم داشتم یه دونه عکس بیشتر انتخاب نکنم،  ولی تبدیل شد به این سه تا عکس. این عکس رو روی شاسی زدم: ...
11 تير 1393

تولد پرهام

سلام و صد تا سلام حالا همه دوستان توقع دارند که من توی این  پست از تولد پرهام بنویسم و بگم که به به ، چقدر تولد خوبی بود ، چقدر پرهام پسر خوبی بود و کلی عکس بذارم ولی متاسفم ... تولد که نبود در حقیقت سالگرد ازدواج من و محمد بود . پرهام فقط و فقط شمع فوت کرد . من و محمد با مهمانا عکس گرفتیم بدون پرهام . واسه من و محمد رقص کیک کردند بدون حضور پرهام . من و محمد کیک بردیم بدون پرهام . من و محمد رقصیدیم و خندیدیم بدون وجود پرهام . خلاصه همه کارا رو من و محمد کردیم ، واقعاً به سالگرد ازدواج بیشتر شبیه بود تا تولد،  حالا پرهام کجا بود . یه بادکنک گرفته بود دستش و واسه خودش می گشت ، هر ...
9 تير 1393

داشتن دوستانی بهتر از گل

دیروز تولد پرهام بود (3/4/93) روزی که یکسال منتظر آمدنش بودم و توی ذهنم براش برنامه ریزی کرده بودم . قرار بود دو تا از همکارام رو همون روز دعوت کنم که بنا به دلایلی کنسل شد . نمی دونم به خاطر همین مسئله بود یا نه ولی دیروز افسردگی شدید گرفته بودم ، اصلاً حوصله هیچ کاری رو نداشتم و اگر اداره نبودم شاید می نشستم و زار زار گریه می کردم ، تمام غصه های عالم روی دلم بود ، قبلش تصمیم گرفته بودم اون روز به بچه های اداره بستنی بدم ولی مثل مسخ شده ها توان انجام هیچ کاری رو نداشتم ، شب قبلش خوب نخوابیده  بودم ، خوابم می آمد . دلم گرفته بود . وارد نی نی وبلاگ شدم تا یه پست تازه بذارم ولی نمی تونستم . وارد نظرات شدم و دیدم...
4 تير 1393

نزدیک شدن به تولد پرهام

داریم به تولد سه سالگی پرهام نزدیک می شیم ، یعنی پرهام 3 رو فوت می کنه و وارد چهار سالگی اش می شه . چقدر زود گذشت ، البته این که زود گذشت یا نه باید از مامان و آقا بپرسم . تولد پرهام سه تیرماهه . 3 تیر سه شنبه است احتمالاً توی این روز یه تولد کوچیک با دوتا از همکارام و توی خونه خودمون می گیریم و تولد اصلی پرهام رو جمعه 6 تیرماه ، باغ عمه طاهره می گیرم ، اگه پنچ شنبه می شد بهتر بود ولی از اونجا که سه تا کنکوری داریم که دوتا شون صبح جمعه کنکور دارند ، بهتر دیدیم که تولد رو عصر جمعه برگزار کنیم . تمام دوستان وبلاگی تولد دعوتند ، بدون تعارف دعوت می کنم  و دوست دارم که همگی تشریف بیاورید ، می تونید چند روز بمونید و شیراز رو هم حسا...
28 خرداد 1393
2367 11 17 ادامه مطلب

یه ماجرای بامزه

اون روز (20/3/93) یه اتفاق بامزه افتاد که گفتم حتماً توی وبلاگ پرهام بنویسم . من سال 86 گواهینامه رانندگی گرفتم ولی اصلاً پشت ماشین ننشسته ام ، شاید ماهی یکبار ، سالی یکبار . امسال یکی از تصمیمات مهمم اینه که رانندگی کنم . اول اینکه هر وقت پشت ماشین  میشینم پرهام معترض می شه و میگه برو کنار بشین ، بذار بابا اونجا بشینه . اون روز خواستم ماشین رو از پارکینگ بیارم بیرون پرهام هم عقب نشسته بود . دنده عقب گرفتم و یه کم آمدم بیرون و مواظب بودم که به ستونی که پشت سرم هست نزنم که پرهام با فریاد گفت : نزنـــی ، نزنـــی ، زدی زدی !!! . گفتم مامان حواسم هست . خلاصه دنده عقب رو گرفتیم و  خواستیم از...
28 خرداد 1393