پرهام پرهام ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پرهام مهربونم

اولین استخر رفتن پرهام

اداره ما یه سری کلاس واسه ایام تعطیلات بچه ها گذاشته یکی از این کلاسها آموزش شنا است . با خودم فکر کردم که پرهام رو بفرستم آموزش شنا ، البته هدف من واقعاً یاد گرفتن شنا نیست توی ذهنم بود که بیشتر توی مکان های عمومی قرار بگیره و ارتباط اجتماعی اش بیشتر بشه  . با کارشناس ورزشی اداره صحبت کردم ، آقای لوافی گفت به خاطر سنش بهتره که با مربی شنای اداره  صحبت کنم روز پنچ شنبه (8/3/93) با آقای لوافی رفتیم  و مربی شنا ، پرهام رو دید ، اولین حرفی که بهم زد این بود که خیلی کوچیکه ، بعد هم گفت پرهام حرف گوش می کنه ، بهش گفتم حرف من رو گوش نمی کنه ولی حالا شاید حرف شما رو گوش کنه . ازش پرسیدم بهترین سن واسه آموزش شنا چه سنی هست ...
12 خرداد 1393

خودتون ببینید

امروز چون خیلی خوشحالم یه پست دیگه هم می زارم قرار بود عکس نقره هایی که خریدم رو بذارم این انگشترم      و این هم دستبندم . و اینم روی دستم قابل هیچ کدوم از دوستان رو نداره ، امر بفرمایید سریعاً می فرستم ، من فقط عادت دارم بخرم ولی معمولاٌ هیچ نوع زیورآلاتی استفاده نمیکنم ، عادت دارم فقط حلقه ازدواجم رو می پوشم و بس. عکس هایی هم که سنتی گرفتیم اینها هستند. خانواده سه نفری مون من و پرهام پدر و پسر مثل دهاتی شدند ، محمد و پرهام از صبح می رن توی آفتاب کار می کنند و خانم خانه که من باشم به  پوست صورتم می رسم  ، انواع ماسک ها می زارم و ...
6 خرداد 1393

دو تا خبر خیلی خوب

                        امروز ششم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و سه هست . البته به شمسی .  و به قمری امروز عید مبعثه . خیلی خوشحالم ، دیروز و امروز خداوند بهم دوتا عیدی خوب داده. خدایا شکرت ، تو خیلی خوبی . اولین عیدی که گرفتم این بود که دختر یکی از همکارام (آقای کمالیان ) موفق شد به المپیاد جهانی زیست شناسی دانش آموزی راه پیدا کنه . آیدا دختر خاصی هست ، از اون مدل دخترهایی که باید بگردی تا بتونی یه صفت منفی داخلش پیدا کنی هر چند که من همون یه دونه هم نتونستم پیدا کنم . نقاشی های زیبایی می کشه ، خیلی خوب گیتار می زن...
6 خرداد 1393

سومین سفر هوایی پرهام به مشهد

روز شنبه (13/2/93) ساعت 6 صبح پرواز داشتم به سمت تهران و پیش به سوی نمایشگاه کتاب . روز یکشنبه ساعت 11:30 برگشت به سمت شیراز . نمایشگاه خوب بود ، بسیار بزرگ و شلوغ . چیزی که توی نمایشگاه کتاب همیشه واسه من جالب بوده اینه که ما که مردم کتاب خوانی نیستیم و نمیدونم میزان مطالعه در کشورمون بسیار بسیار کمه ( فکر کنم 14 دقیقه در روز) با اینکه نسل جوانی داریم و اکثراً تحصیل کرده هستند ولی چرا اینقدر نمایشگاه شلوغ می شه . بخش عمومی اش خیلی شلوغ تر از بخش تخصصی اش هم هست . چرا واسه این نمایشگاه اینقدر تبلیغات صورت می گیره . و چراهایی دیگه ای که جوابشون رو نمی دونم . به هر حال خوب بود. واسه پرهام کتاب نخریدم در حقیقت کتاب خاصی ندی...
29 ارديبهشت 1393

پرهام من

سلام و صد سلام خوبید ؟ خوشید ؟ در صحت و سلامت به سر می برید ؟ خدا رو شکر . ما هم خوبیم . ولی متاسفانه تمام عکسای دوربین و موبایل من روی کامپیوتر مخفی می شن و نمی تونم عکس خاصی رو براتون بذارم . به خاطر همین پست مربوط به سفرمون رو بعداً می ذارم . آخه کلی زحمت کشیدم و عکس گرفتم . پرهام هم حالش خوبه و روز به روز شیطون تر می شه . از کارهای خوبش اینه که اگه خواب باشیم ما رو اذیت نمی کنه و اجازه می ده راحت استراحت کنیم . خودش رو با چیزی مشغول می کنه من که عاشق این رفتارش هستم . از اخلاق های بدش هم این که جدیداً خیلی با گوشی موبایل ور می ره . تقریباً با گوشی من کاری نداره آخه اصلاً روش بازی نیست ولی گوشی محمد رو...
27 ارديبهشت 1393

خبر مهم من

  فکر کنم خبر مهم رو که اعلام کنم ، همه حالشون بهم بخوره  و توی دلشون کلی بد و بیراه بهم بدن . ولی چیکار کنم از نظر من خبر مهمی بود . از همین اول کار از همه دوستان عذرخواهی می کنم  و امیدوارم  اگه یه روز پرهام بزرگ شد و دید که این خبر رو من به عنوان  یکی از مهمترین اتفاقات زندگی اش  نوشته ام ازم دلگیر نشه . از اول می گم : پرهام که تازه دنیا آمده بود یه روز به داداشم گفتم کاش می شد بچه ها پی پی (مدفوع ) (البته گلاب به روتون) نمی کردند . دادشم (حمید ) خندید و گفت حالا بذار ، همین موضوع چنان اهمیتی پیدا می کنه که خدا می دونه ، یه روز سفته باید ببریش دکتر ، یه روز شله  باید بهش دارو بد...
10 ارديبهشت 1393

اندر احوالات ما

سلام و صد تا سلام  بالاخره دستم به تایپ کردن رفت تا بیام  و اخبار این مدت رو بنویسم . اول از آخر شروع می کنم : قراره 16 اردیبهشت تا 19 اردیبهشت ، یعنی سه شنبه تا چمعه هفته آینده ، با مامان و آغا و صد البته با پرهام و محمد برویم مشههههههد. رفت روز سه شنبه ساعت 8:30 صبح و برگشت روز جمعه ساعت 22:30 . مکان رو از پست بانک هتل آرامیس گرفتیم . حالا خبر بعدی ،  احتمالاً روز جمعه 12 اردیبهشت با یکی از همکارام می رویم تهران واسه نمایشگاه کتاب و روز یکشنبه برمی گردیم . و این یعنی اینکه برای اولین بار دو شب جدا از پرهام می خوابم. اول نمی خواستم قبول کنم ولی وقتی با محمد ...
10 ارديبهشت 1393