پسر شیطون
وای که پرهام خیلی شیطنت داره ، از شیطنت گذشته ، خیلی اذیت می کنه . 28 بهمن ماه تولد 18 سالگی نیما (خواهر زاده ام ) بود . مامان و نیما روی مبلی که مثلاً جایگاه نیما بود نشسته بودند ، پرهام هم آمد روی همون مبل و سعی می کرد نیما رو بلند کنه ، به مامان گفتم شما بلند شو بذار نیما و پرهام بشینن، مامان بلند شد ، حالا نمی گذاشت نیما بشینه ، می گفت ، جای مامانه ، اوضاعی بود تا راضی بشه . حالا می خواست نیما شمع فوت کنه نمی گذاشت ، همین که شمع ها رو روشن می کردیم سریع فوت می کرد . محمد بلندش کرد و بردش پشت سر نیما . از اون بالا میخواست فوت کنه ،دیگه واسش فندک روشن می کردیم تا فوت کنه و بذاره نیما خودش شمع تولدش رو فوت کنه ، بماند که...
نویسنده :
فریده
7:39








