پرهام پرهام ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

پرهام مهربونم

عسکهای یک سالگی پرهام

دوست داشتم زمانی که  تولد  یک سالگی پرهام هست  اونو به آتلیه ببرم و ازش عکس بگیرم ولی وقتی خوب  فکر کردیم  دیدیم خسته می شه و موقع تولدش بهانه گیری می کنه به خاطر همین تقریبا  با 2 ماه تاخیر (28 مرداد ) با عمه فرح ، فرزانه و محمد پرهام رو به  آتلیه کلبه که از آشناهای عمه فرح بود و توی مرودشت آتلیه داشت بردیم و کلی ازش عکس گرفتیم  . فرح از قبل با سحر که مسئول آتلیه بود هماهنگ کرد . ماه رمضان بود پرهام رو خوابوندم که حسابی استراحت کرده باشه . پشت ماشین رو پر کردیم از اسباب بازیهای پرهام که هیچکدوم هم مورد استفاده قرار نگرفت و خلاصه حرکت کردیم به سمت مرودشت . توی راه به پرهام غذا دادیم که حسابی شارژ ب...
2 آبان 1391

پرهام و ماموریت رفتن محمد

جمعه گذشته (٢٤ شهریور ٩١ ) محمد با هواپیما به تهران رفت . یه دروه مربوط به اداره بود که تهران برگزار می شد .از وقتی که محمد رفت پرهام هر کی زنگ می زد سریع می گفت بابابی ، بابایی . هر کی از در هال می آمد داخل بدو می رفت ببینه کی هست و می گفت بابایی بابایی . هر کی زنگ در می زد می گفت بابایی .خلاصه اوضاعی داشتیم و حسابی دلتنگی می کرد . دیدیم این جوری نمی شه و تصمیم گرفتیم با مامان ببریمش بیرون .مامان پیشنهاد کرد که پیاده  بریم پل غدیر پس با مامان و پرهام حرکت کردیم . ماشااله پسرم خودش تنهایی بیشتر راه رو آمد هر چند به سرعت لاکپشت و ما هم مجبور بودیم مثل خودش با سرعت لاکپشت حرکت کنیم ولی بالاخره تا پل غدیر رفتیم و اونجا یه استراحت کوچی...
5 مهر 1391

یکسال و چهل و پنچ روزگی پرهام

  بالاخره فرصتی پیدا شد که بتونم وبلاگ پرهام رو به روز کنم . توی این مدت در حال جابه جایی کتابخانه آموزش به کتابخانه دیجیتال ولیعصر بودم و اصلا وقت نشد که سری به وبلاگ پرهام بزنم . پرهام راه رفتن رو به طور کامل یاد گرفته و خودش به راحتی بلند می شه و راه می ره و ذوق خودشو می خوره . ولی فوق العاده خطرناک شده  وقتی راه می ره باید پشت سرش راه بری که به جایی برخورد نکنه  و گریه اش بلند نشه . حسابی آدمو خسته میکنه  مخصوصا توی این هفته که هم  کار من  زیاد شده بود و هم روزه بودم . یه روز از روی مبل خونه آغا بالا آمد و شروع کرد روی مبل ها  به راه رفتن من و آغا هم دو طرف نشسته بودیم و مواظبش بودیم  ولی یک ل...
17 مرداد 1391

پرهام راه می رود

پرهام دیشب (27/4/91) در سن یکسال و بیست و چهار روزگی  راه  افتاد . دیشب پرهام خونه آغا  وسط هال وایساد و برای خودش شروع کرد به دست زدن  . منم روی مبل کنار پنکه نشسته بودم . بهش گفتم مامان بیا اینجا که دیدم چند قدم برداشت و به سمت پنکه آمد من و محمد هم از خوشحالی جیغ می زدیم . آغا آمد داخل و گفت چی شده؟ ما هم با خوشحالی گفتیم پرهام راه افتاد. آخر شب هم مامان و محمد نشسته بودند و مرتب پرهام از سمت مامان می رفت پیش محمد و بالعکس و بعد این بازی رو با آغا انجام داد منم فیلم می گرفتم که به عنوان اولین راه رفتن پرهام نگه دارم . از سمت مامان می رفت به سمت آغا که یکبار هم مسیرش رو عوض کرد و به سمت مبل ها رفت و ...
28 تير 1391

اولین قدم پرهام

دیروز (٢٥/٤/٩١) پرهام اولین قدم هاشو برداشت . ولی فقط به اندازه یک قدم یک قدم برمی داشت و سریع می نشست . دیروز هرچی گشتیم شیر خشک  sma progress  براش بخریم گیرمون نیومد و گفتند حدود دو ماه هست وارد نشده . همه خانواده رو بسیج کردیم . زیبا  استهبان ، امیر دروازه کازرون و بنی هاشمی و من و محمد هم رفتیم سمت پایین شهر (شرغون ) ولی گیرمون نیومد که نیومد . خدا به خیر بگذرونه
25 تير 1391

یکروزگی پرهام

پرهام ساعت ٥:١٠ دقیقه  صبح روز ٣/٤/٩٠ در بیمارستان دنا توسط دکتر افتخار به دنیا آمد بجز محمد،  مهناز و فروزان اولین کسانی بودند که پرهام رو دیدند . نیمه بیدار بودم که شنیدم مهناز میگه چقدر هوا سرده ، چرا کولر روشن کردن الان بچه سرما می خوره ، چرا لباساش خیسه ... بعد هم لباساشو عوض  و کولر رو خاموش کردن .فروزان لباسای خیس پرهام رو برداشت و به خونه برد که بشوره. پرهام که به دنیا آمد ناخنهای دستش خیلی بلند بود . محمد هم به خونه رفت و ناخنگیر رو آورد که ناخن های پرهام رو بگیرن  . ناخنگیر رو به مهناز داد که این کار رو بکنه  هرچی به مهناز می گم . ولش کن بعدا می گیریم . مهناز میگه : نه محمد چند دفعه&nbs...
24 تير 1391

پرهام نامرد

وقتی از سر کار می روم خونه تو راه دعا می کنم بیدار باشه که بتونم باهاش بازی کنم و نازش رو بکشم اون وقت می رسم خونه می بینم حتی بغلم هم نمی آید و می پره بغل مامان . با خودم فکر می کنم حتما چون از صبح نبودم اینجوری می کنه ولی می بینم نه ، محمد که می آد می پره بغل محمد . بعدم بهم می خنده .  نامرد روزگار مامان هر جا می ره اونم پشت سرشه . پشت سرش می ره داخل آشپزخانه ،‌هال ،‌اتاق و حتی دستشویی. ظهرا مامان پرهام رو می آره داخل اتاق و در رو می بنده اونم گریه می کنه و می زنه داخل در که بیا در و باز کن و همین طور غر می زنه .   آغا می گه داره فحش می ده که چرا منو تنها گذاشتی انگار من برگ چغندرم . هرچی بهش می گم مام...
18 تير 1391