پرهام مهربونم

مادَر دوستت دارَم

چندین سال پیش ، یه روز صبح پرهام از خواب بیدار شد و بهم گفت مامان دوست دارم ، اون روز چقدر ذوق کردم و خوشحال شدم .   یه روز هم (11/9/96 ) پرهام از کیفش یه نقاشی بیرون آورد که روش نوشته بود مادَر دوستت دارَم ، اون روز هم شد بهترین روز زندگی من .   داستان از این قرار بود که معلم پرهام تو گروه نوشت که بچه ها امروز حرف  "ر"  رو یاد گرفتن و روی یه برگه نوشتن که مادر دوستت دارم شما با دیدن این  جمله احساستون رو بیان کنید ، ما هم گفتیم احتمالاً چیز خاصی نباشه ،   ظهر که پرهام با سرویس آمد جلو در اداره و با هم سوار ماشین شدیم ، چند تا از جزوه های من عقب ماشین بود ، پرهام گفت مامان ...
22 آذر 1396

پسر کلاس اولی من

باز آمد بوی ماه مدرسه . بوی بازی های راه مدرسه بوی ماه مهر،ماهِ مهربان . بوی خورشید پگاهِ مدرسه از میان کوچه های خستگی . می گریزم در پناه مدرسه باز می بینم زشوق بچه ها . اشتیاقی در نگاهِ مدرسه زنگ تفریح و هیاهوی نشاط . خنده های قاه قاه مدرسه باز هم بوی باغ را خواهم شنید . از سرود صبحگاه مدرسه روز اول لاله ای خواهم کشید . سرخ بر تخته سیاه مدرسه باز آمد بوی ماه مدرسه . بوی بازی های راه مدرسه   پسر من در کمال ناباوری کلاس اولی شد ،   چهارشنبه 29/7/96 اولین جلسه بچه های اول ابتدایی بود ، ما هم خوشحال و خندان آماده شدیم و با پرهام رفتیم مدرسه ، مراسم ساع...
18 مهر 1396

پیش به سوی سفر

از امسال به بعد بایستی سفرهامون رو جوری تنظیم کنیم که به درس و مدرسه پرهام برخورد نداشته باشه ،   ما هم سفرمون رو از 20 شهریور ماه ( روز تولد محمد ) شروع کردیم ،   صبح روز دوشنبه بعد از اینکه وسایل رو جمع کردیم ، اول سری زدیم به مدرسه پرهام و فرم مدرسه اش رو گرفتیم تا خیالمون بابت لباس پرهام راحت باشه.   و سفرمون رو به سمت غرب کشور شروع کردیم .   شب به پل زمانخان رسیدیم ، تصمیم گرفتیم اونجا بمونیم و استراحت کنیم ،   به هتل که رسیدیم ، محمد همین که خواست مدرک شناسایی رو تحویل بده ، نگاه کرد و دید که مدارک ماشین رو اشتباهی آورده و گواهینامه هم نداره ،   تصمیم گرف...
15 مهر 1396

تعطیلات تابستانی 96

تعطیلات تابستانی امسال بسیار بسیار عالی بود ، از اون مدل هایی که من دوست دارم ، خواب خوب و کافی ، غذای خوب و مقوی ، بازی و سرگرمی به اندازه .   10 خرداد جشن پایانی پیش دبستانی پرهام بود و پسرمون از پیش دبستانی فارغ التحصیل شد .       از اون تاریخ به بعد پرهام مهمان خانه مامان بزرگ و بابا بزرگ شد ، صبح ها محمد ؛ پرهام رو می برد خانه آقا ، و عصرها من می رفتم دنبالش  و شب ها هم  گاهی اوقات می رفتیم پارک ،    خواب و استراحتش به جا و عالی بود و مامان هم حسابی از نظر تغذیه بهش می رسید و این سه ماه چند کیلویی اضافه کرد .     خلاصه هم واسه خودش خوب بود...
5 مهر 1396

تولد شش سالگی پرهام

تولد شش سالگی پرهام در تاریخ 5/ تیرماه /96 در باغ دایی حسن ( دایی بابا محمد ) برگزار شد .   امسال هم تولد پرهام در ماه رمضان بود و ما مجبور شدیم با دو روز تاخیر  ، روز عید فطر برگزار کنیم .   تم تولد رو اسپایدرمن ( مرد عنکبوتی ) گرفتیم . پرهام دوست داشت تم اش لگو باشه که هر چی گشتیم چیزی ندیدیم و از اونجا که سالهای قبل تم های دیگه رو گرفته بودیم امسال مرد عنکبوتی رو انتخاب کردیم .   تمام وسایل تم رو از مغازه ای در خلیخ فارس خریدیم .   با محمد و پرهام رفتیم داخل مغازه ، پرهام گفت تم باب اسفنجی ، گفتم سال سوم تولدت باب اسفنجی گرفتیم ،   گفت مینیون ها ، گفتم تولد پنچ سالگ...
16 مرداد 1396

افتادن دندانهای شیری پرهام

اردیبهشت ماه  محمد نوبت دندانپزشکی داشت ، وقتی به خانه آمد خسته بود و  خوابید ،   پرهام هم خواب بود ، بعد از یکی دو ساعت من دیگه خسته شدم و رفتم از خواب بیدارشون کنم  ،   به محمد گفتم دیگه بلند شو ، بهم جواب داد دندونم درد می کنه ، به هر زحمتی بود بیدارش کردم ،   پرهام هم از خواب بیدار کردم ، پرهام از خواب بلند شد و گفت مامان دندونم درد می کنه ، با خودم فکر کردم که شاید به خاطر حرف محمد هست ،   بهش گفتم بلند شو و  مسواک بزن ، مسواک و خمیر دندانش رو آورد ، یه لحظه نگاه کردم دیدم دندان جلوش کج شده ، شوکه شدم و شروع کردم به اینکه وای و واویلا ، امروز تو مهد خوردی زمین ؟...
23 خرداد 1396

معلم عزیزم روزت مبارک

12 اردیبهشت ماه روز جهانی معلم مبارک.   ما هم به پاسداشت این روز عزیز تصمیم گرفتیم واسه معلم پیش دبستانی پرهام ( خانم الهه عفوری ) هدیه ای تهیه کنیم .   روز یکشنبه بعد از مختصری استراحت سریع آماده شدیم و حرکت کردیم ، به پرهام گفتم مامان دوست داری واسه معلمت چی بخری ؟؟؟ گفت طلا و گل .   ما هم دیدیم همین از همه بهتره ، رفتیم بازار و یه سکه پارسیان خریدیم  و بعد از اون رفتیم گل فروشی و سفارش گل دادیم .    گل داشت آماده می شد که یه خانم و دختر دیگه وارد گل فروشی شدن . به آقای گل فروش گفتم  : کارت "معلم روزت مبارک " دارید ؟؟   خانمه بهم گفت  ، واسه...
6 خرداد 1396

آغاز سال 1396

سال 95 هم با تمام زیبایی هاش تمام شد . پسرمون یک سال بزرگتر شد و تقریبا ً پیش دبستانی رو تمام کرد .   سال 96به نظرم خیلی سال زیبایی باید باشه ، توی این سال پرهام به کلاس اول می ره و احتمالاً خواندن و نوشتن رو یاد می گیره .   توی سال جدید تصمیمات مهمی باید گرفته بشه که امیدوارم بتونیم از پس همه اونا بربیایم.   سال تحویل امسال بر خلاف تمام سال تحویل های گذشته ما خانه نبودیم و رفتیم مسافرت.   روز 29 اسفند ماه بعد از اینکه تمام وسایلمون رو جمع کردیم به قصد سفر به تهران عازم جاده ها شدیم ، تقریباً عصر بود که حرکت کردیم و شب رو شهرستان آباده بودیم ،   رفتیم ستاد اسکان مهمان نورزی و...
13 ارديبهشت 1396

سپیدان و برف

یکی از روزهای تابستان زمانی که پرهام رو از مهد برداشتم ، بهش گفتم مامان دوست داری الان کجا بری که بهت خوش بگذره ، هر جا دوست داشته باشی با هم می ریم.توی فکرم این بود که می گه خانه امیر حسین ( پسر عموی پرهام ) یا شهر بازی گاندو ، یا پارک .   ولی گفت دوست دارم برم کوهستان ، گفتم کوه دوست داری بری  ، گفت نع کوهستان که پر از برف باشه ،   بهش گفتم مامان الان فصل برف نیست ، چند ماه دیگه باید صبر کنی تا برف بیاد .   خیلی وقتا ازم می پرسید پس کی برف می آد ، می گفتم هر وقت هوا خیلی سرد بشه ، هوا سرد می شد می پرسید پس چرا برف نمی آد ؟؟؟ خلاصه پسرمون حسابی دلش هوای برف داشت .   متاسفانه امسال...
24 اسفند 1395

تولد نیما ، بهترین پسر دنیا

تولد نیما ( پسر خاله پرهام ) 28 بهمن ماه هست ،   امسال هم مطابق هر سال مهناز می خواست توی همین روز واسه نیما یه تولد کوچک بگیره ولی از اونجا که مصادف با یه مراسم دیگه شده بود تصمیم بر این شد  با یک هفته تاخیر جمعه 6 اسفند برگزار بشه،     پرهام روز تولد نیما واسش یه کلیپ درست کرد و تولدش رو بهش تبریک گفت ، خاله مهناز می گفت این کلیپ رو روزی 100 دفعه نگاه می کنیم .   روز جشن تولد هم پرهام شیک و مرتب کرد و رفتیم خانه مامان ، جشن اونجا برگزار می شد .   طبق معمول همیشه پرهام همین که کیارش و کیانوش رو دید شروع کرد به دویدن ، منم دیدم لباسش مناسب نیست یه لباس راحتی که خ...
24 اسفند 1395