پسر من امسال به پیش دبستانی می ره .

خدایی باورم نمی شه ،

چقدر زود داره بزرگ می شه و رشد می کنه .

 

توی یه پست جداگانه راجع به انتخاب پیش دبستانی پرهام نوشته بودم ، و قرار شد پرهام پیش دبستانی رو مهد کودک فراتر از شادی بره .

 

شهریور ماه از طرف مهد پیام آمد که برای اندازه گیری لباس فرم مراجعه کنیم . دیدم که توی گروه یکی می گه لباس فرم خوبه و هزار نفر دیگه مخالف لباس فرم هستن ، و این درحالی بود که اصلاً نظر نخواسته بودن ولی مادرهای نگران اکثراً اظهار کرده بودن که با فرم مخالفن ، چرا ؟؟؟ نمی دونم .

 

من که اتفاقا بسیار استقبال کردم ، حداقلش اینه که هر روز صبح نگران این موضوع نیستم که چی بپوشه ، از طرف دیگه مدیر مهد نوشته بود که اجباری نیست که هر روز بپوشن . پس نگرانی بابت چی بود ، من نفهمدیم.

 

بلاخره رفتیم واسه اندازه گیری و لباس فرم رو سفارش دادیم .

 

شنبه 27 شهریور ماه هم جشن ورودی پیش دبستانی بود که باغ خانواده برگزار شد .

 

معلم کلاس پیش دبستانی پرهام خانم الهه غفوری هست که از قرار معلوم بسیار پرانرژی و اکتیو هستن ،

 

امسال پرهام و امیرحسین (پسرعموی پرهام ) توی یه کلاس نیستن .از قرار معلوم توی کلاس خیلی حرف می زدن و حواس همدیگه رو پرت می کردن ، به خاطر همین مدیر مهد (خانم فرشادفر) تصمیم گرفته بود که پرهام و امیر حسین رو توی دو کلاس جداگانه بگذاره .

 

اول مهر ماه که سفر تشریف داشتیم ، قبل از اون با معلم پرهام صحبت کردم و شرایط رو گفتم ، گفت مشکلی نیست و ما دوهفته اول آموزش نداریم ، ما هم خرسند و شاد راهی سفر شدیم .

 

پرهام از 13 مهر ماه به طور رسمی  مهد کودک رو شروع کرد  . با یه عالمه کتاب که زن عموی مهربان زحمت تهیه اش رو کشیده بود  .

 

حالا بریم سراغ عکسا

 

این لباس فرم پرهام هست

و الان در حال یادگیری بلند و کوتاه ، بلندترین و کوتاهترین هستن .

پرهام در پیش دبستانی

 

 

پسر مامان هر روز ساعت 6:30 صبح  از خواب بیدار می شه بعد از خوردن صبحانه به پیش دبستانی می ره ، تا ساعت 12 آموزش دارن و بعد از این ساعت می ره پانسیون تا ساعت 4 عصر که من می رم دنبالش و با هم به خانه بر می گردیم ، معمولا ً تا قبل از ساعت 9 شب هم می خوابه .

 

 

پرهام در پیش دبستانی

 

کاردستی فصل پاییز با استفاده از تا زدن کاغذ

پرهام گلی

 

 کلاس نجوم

پرهام در پیش دبستانی

 

جشنواره انار

پرهام گلی

 

پیچ کردن مهره جهت تقویت مهارت دست ورزی

پرهام در پیش دبستانی

 

معمولاً پرهام هر روز مشق داره ، البته خیلی کم .

ولی همین مقدار کم کلی انرژی از من می گیره  ،  اوایل به سختی حاضر بود بنشینه و تکالیفش رو انجام بده ولی الان کمی بهتر شده .

 

امیدوارم امسال هم به خوبی و خوشی بگذره و پسرمون روز به روز موفق تر بشه  .




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395 | 8:48 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

روز چهارشنبه صبح بلند شدیم ، ویلا رو مرتب کردیم ، وسایل رو جمع کردیم و به قصد تهران حرکت کردیم .

 

قرار بود تهران جا بگیریم ولی هنوز تایید نشده بود و ما هم هدف خاصی نداشتیم ،

 

نزدیک تهران بودیم که محمد گفت فریده نظرت چیه بریم پیش دوستت پریسا خانم ،

گفتم ارومیه ؟؟

گفت آره.بریم سمت ارومیه و پریسا رو هم ببین .  قند توی دلم آب شد .

 

با پریسا تماس گرفتم که ببینم چیکار می کنه که جواب نداد .

 

به محمد گفتم شاید تهران باشه،گفت ما می ریم تا ببینیم خدا چی می خواد.

 

رفتیم و رفتیم .

 

نزدیک زنجان بودیم که دومرتبه به پریسا تلفن کردم و بهش گفتم داریم می آیم ارومیه .

 

وااااااااااااای که هر دونفرمون حسابی هیجان زده شده بودیم .

 

شب زنجان موندیم و صبح زود به عشق پریسا به سمت تبریز حرکت کردیم ،

 

تبریز پارک ائل گلی رفتیم  ، پارک زیبایی بود ، اونجا صبحانه خوردیم و سوار قایق شدیم .

 

پرهام در پارک ائل گلی

 

هوا سرد بود ، اینقدر سرد که من با پتوی مسافرتی که دورم پیچیده بودم توی پارک می چرخیدم ،

 

پرهام در پارک ائل گلی

 

بعد از اونجا رفتیم و کمی خرید کردیم ، یه کفش خودم و یه کفش پرهام .

 

ساعت 1ظهر  به سمت ارومیه حرکت کردیم و طرفهای ساعت 5 بود که به ارومیه رسیدیم .

 

پریسا جون و کیان رو توی کوچه دیدیم واااااااااااااااااااااای که از دیدن همدیگه کلی ذوق کردیم .

 

خیلی لحظه ناب و هیجان انگیزی بود ،

 

رفتیم خانه و کلی با همدیگه حرف زدیم .

 

پریسا تمام وسایل منزل رو جمع کرده بود و قرار بود اسباب کشی کنه ولی اینو به من نگفته بود مبادا که پشیمون بشیم .

 

پرهام و کیان هم  کلی با همدیگه بازی کردن ، البته از نوع پسرونه .

 

پرهام و کیان

 

ماشالا به کیان کلی انرژی داشت و هم پای پرهام می دوید .

 

جالب اینجا بود که کیان کلاً فارسی صحبت می کرد  ولی هروقت با پرهام دعواش می شد  ترکی حرف می زد ،

پرهام هم می گفت مامان چی می گه ؟؟؟ من که نمی فهمم.

 

شب رو اونجا خوابیدیم و جمعه بعد از خوردن یه صبحانه عالی به سمت سِرو (sero) حرکت کردیم  .

 

پرهام و کیان

 

سرو مرز بین ایران و ترکیه بود . یه عالمه لباس واسه خودم و محمد خریدم .

 

سِرو ، مرز ایران و ترکیه

 

و بعد رفتیم به سمت باغ مادری پریسا جون ، اونجا با خانواده مهربونش آشنا شدیم و از فضای زیبای باغ لذت بردیم .

 

خانواده پریسا جان

 

چه خانواده و جمع گرمی داشتند ، چقدر در کنار خانواده پریسا جون بهمون خوش گذشت .

 

عصر هم به سمت بند ارومیه رفتیم و کلی حال کردیم.

 

پرهام در بند ارومیه

 

من و پریساجون  سوار این چرخونکه شدیم ،  پرهام و کیان هم شروع کردن  ما رو هل دادن که یکدفعه دستگاه چپ کرد و دوتامون افتادیم ، اینقدر خندیدیم که نمی تونستیم بلند می شیم .

من و پریسا

 

و کیان که عشقه . پهلوانی هست واسه خودش .

 

کیان

بعد هم مقداری سوغاتی ارومیه خریدیم و خوابیدیم به امید روز شنبه و برگشت به سمت شیراز.

 

روز شنبه  ساعت 7 صبح با ناراحتی از پریسا جون و خانواده اش خداحافظی کردیم و به سمت  اصفهان به راه افتادیم .

 

ساعت 8 شب به اصفهان رسیدیم ، باد و طوفان شدید ، رفتیم هتل سفیر و اونجا استراحت کردیم .

 

یکشنبه ساعت 10 صبح بعد از صرف صبحانه اول رفتیم بازار امام یه مقدار سوغاتی خریدیم ، می خواستیم واسه پرهام کیف بخریم که چیز خاصی ندیدیم و ساعت 1 بعدظهر به سمت شیراز حرکت کردیم.

 

از ابتدای سفر ، پرهام هر جا ریل قطار می دید  می گفت مامان چرا ما با قطار مسافرت نرفتیم ، قطار چطوریه ؟؟؟ ریل چه شکلیه؟؟

 

نزدیک سعادت شهر که بودیم دیدم ریل قطار خیلی به جاده نزدیک هست ، کنار زدیم و با پرهام و محمد رفتیم روی ریل و پرهام تونست از نزدیک ریل قطار رو ببینه.

 

ریل قطار

 

ساعت 6 بعدظهر  به شیراز رسیدیم .

 

اول رفتیم خانه مامان و آقا که دیدیم نیستن.

 

فهمیدم  که مسجد هستن ، رفتیم جلوی درب مسجد و پرهام رفت داخل .

 

مامان رو دیده بود و پریده بود بغل مامان و کلی ذوق کرده بود ، مامان می گفت ازم پرسید آقا کجاست ؟؟

 

گفتم تو قسمت مردونه ، رفته بود اونجا و آقا رو بغل کرده بود .

 

پسرم حسابی خوشحال بود که مامان و آقا رو دیده.

 

بالاخره سفر 13 روزه ما یکشنبه به پایان رسید و با دیدن دوستان خوبم یکی از بهترین سفرهایی بود که تا به حال رفته بودم

 

پرهام خیلی پسر خوبی توی سفر بود ، عقب ماشین واسش پتو پهن کرده بودیم اونجا می خوابید و بازی می کرد ، اصلاً بهانه جلو آمدن رو نمی گرفت ، اصلاً نمی گفت خسته شدم ، هم پای من و محمد آمد ،

روزی که از ارومیه تا اصفهان آمدیم ، از صبح داخل ماشین بود تا ساعت 8 شب ، چون هوا سرد بود اصلا ً بیرون نیامد ولی حتی یکبار هم نگفت خسته شدم .

 

عشق برای پسر خوبم .محبتمحبتمحبت

و عشق برای همسر مهربانم که در تمام طول سفر با مهربانی در کنارمون بود و تمام سعی خودش رو کرد که به ما خوش بگذره. محبتمحبتمحبت

و در پایان  عشق برای دوستان خوبم ( مرجان ، زینب و پریسا ) که این سفر رو برای ما زیباتر کردن . محبتمحبتمحبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 12:11 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

بعد از همدان تصمیم بر این بود که به سمت استان گیلان حرکت کنیم .

 

می خواستیم  صبح زودِ روز جمعه 2 مهر ماه  حرکت کنیم ،

 

که تا بلند شدیم و وسایل  رو جمع کردیم ساعت 10 صبح شد ،

 

اول رفتیم یه مقدار سوغاتی همدان خریدیم ، حلوا زرده ، انگشت پیچ ، کماچ  و نوقا و سپس به سمت استان گیلان حرکت کردیم ، هدفمون قلعه رودخان بود.

 

ساعت 7 شب رسیدیم قلعه رودخان  ،

 

دیدیم واااااااااای که چقدر پله باید بالا بریم ، پله ها رو که دیدیم گرسنه شدیم و رفتیم یه غذایی بخوریم .

 

توی این فکر بودیم که چیکار کنیم و چیکار نکنیم که دیدم یه خانواده که یه پسر تقریباً همسن پرهام دارن آمدن اونجا .

 

رفتیم پیش اون خانواده ازشون پرسیدم که اونا بالا رفتن یا نع ،که خیلی تعریف کردن و بهمون پیشنهاد دادن که بریم نزدیک ماسوله شب بخوابیم و صبح اول بریم ماسوله و ظهر بیایم قلعه رودخان .

 

ما هم بچه های حرف گوش کن رفتیم به سمت ماسوله .

 

نرسیده به ماسوله مکانی به اسم شبهای ماسوله یه سوئیت گرفتیم و شب اونجا استراحت کردیم .

 

نزدیک محل اقامتمون یه رودخانه رد می شد ، صبح اول رفتیم کنار رودخانه و حسابی انرژی گرفتیم  .

 

ماسوله

 

و بعد به سمت ماسوله حرکت کردیم . 

 

آبشار ماسوله

ماسوله

 

ماسوله صبحانه خوردیم و از فضای زیبا و هوای عالی اونجا لذت بردیم .

 

ماسوله

 

هنوز واسه رفتن به قلعه رودخان دودل بودیم که آیا با وجود پرهام و اینکه هنوز اول مسافرت هستیم عاقلانه هست 1500 پله بالا بریم یا نع ؟؟

 

با یکی از کسبه های ماسوله که صحبت کردیم ما رو منصرف کرد و پیشنهاد داد به جای قلعه رودخان به سمت ماسال حرکت کنیم  .

 

در جاده ماسال

ماسال

 

همین جور که بالا می رفتیم مه شدید و شدید تر می شد و زیباتر و هیجان انگیز تر .

 

ماسال

 

فضای پشت سر پرهام مه غلیظ هست  ،پرهام می پرید بالا و مرتب می گفت می خوام مه بگیرم ، بعد دستش رو باز می کرد و می گفت پس چرا نمیان تو دست من .

 

ماسال

 

اینقدر مه بود که تا یک متر جلوتر خودمون هم نمی دیدیم . من که ترسیده بودم . به محمد گفتم بیا برگردیم ، اگه یه موقع ماشین خراب بشه چیکار کنیم ؟؟؟اگه یه موقع گاو وسط جاده باشه و ما نبینیم ؟؟؟

 

خلاصه لذت اون منطقه رو بردیم و برگشتیم به سمت پایین .

 

بر خلاف من که از سگ می ترسم ، محمد و پرهام عاشق سگ هستن ، این سگ آمد کنار ماشین و پرهام و محمد بهش غذا دادن ، پرهام که واسه یه عکس منو می کشه ، می گفت مامان کنار سگ از من عکس بگیر .

 

ماسال

 

و از اونجا رفتیم چابکسر . به چابکسر که رسیدیم بارون شروع شده بود ، بارون و باد .

 

رفتیم کنار دریا ، چنان باد و بارونی می آمد که چتر رو نمی گذاشت روی سرمون بمونه ، با این حال رفتیم کنار ساحل و اونجا یه بلال خوردیم ، کلی حال داد .

 

حالا توی اون شرایط پرهام می گفت مامان اینجا ساحل داره می خوام برم کنار ساحل ، می خوام روی شن ها نقاشی بکشم که آب بیاد و اونا رو ببره .

 

هر چی می گفتیم بچه جان نمی شه مگه این فسقل حرف گوش می داد .

 

خلاصه با هر دردسری بود پرهام رو سوار ماشین کردیم در حالیکه  همگی خیس خیس بودیم .

 

می خواستیم چابکسر یکی ، دو روز بمونیم ولی وقتی هوا شناسی رو نگاه کردیم دیدیم تا چند روز آینده بارندگی هست ، ما هم پشیمون شدیم .

 

بنابراین 4 مهر ماه بعد از اینکه کلید ویلا رو تحویل دادیم  اول به سمت سرو لات رفتم .

 

سرو لات

 

می خواستیم بریم رستوران خاور خانم یا خاله مرضیه ولی هر دوشون اون موقع صبح بسته بودن . ما هم فقط  از هوای خوب اونجا استفاده کردیم .

 

سرو لات

 

به سمت استان مازندارن حرکت کردیم . از شهر رامسر گذشتیم و اونجا به یاد دوست خوبم بهار جون مامان شایلین افتادم .

 

از تله کابین رامسر که گذشتیم ، پرهام داد و بیداد که سوار تله کابین بشیم ، ما هم تصمیم داشتیم بریم نمک آبرود ، پس پسر رو راضی کردیم که یه مقدار تحمل کنه .

 

تله کابین نمک آبرود

تله کابین نمک آبرود

 

رفتیم نمک آبرود، به به چقدر زیبا . واقعا طبیعت زیبا و بکری داشت ، خیلی لذت بردیم و کلی عکس گرفتیم مخصوصا با وجود نم نم بارون و مه زیبایی که داشت واقعاً فضای زیبایی رو بوجود آورده بود.

 

نمک آبرود

 

اون بالا گشتیم و عکس گرفتیم ، لذت بردیم و عکس گرفتیم و پرهام هم که عشق تله کابین بود مرتب  غر می زد که زودتر سوار تله کابین بشیم .

 

نمک آبرود

 

ما هم که دلمون نمی آمد برگردیم و مرتب می گفتیم ،  اگه پرهام نبود بیشتر می گشتیم ، خلاصه اونجا ناهار خوردیم و بازم گشتیم و باز هم پرهام غر زد  .

 

تا اینکه شدت بارون بیشتر شد ، یعنی خدا هم گفت بسه دیگه برید پایین ، ما هم دومرتبه خیس آب سوار بر تله کابین شدیم و برگشتیم ،

 

به محمد می گفتم  اگه پرهام هم نبود دیگه باید برمی گشتیم ،

 

سوار ماشین شدیم و به سمت نور حرکت کردیم ،

 

اونجا به یاد دوست خوبم فاطمه جون مامان یسنا افتادم و بهش حق دادم که همیشه از زیبایی سنگده تعریف می کنه .

 

توی مسیر شدت بارون بیشتر شده بود ، وااااااااااااااای اینقدر نور بارون می آمد که توی گروه تلگرام واسه مامانا نوشتم نور آب برد.

 

رستم رود ویلا گرفته بودیم ، اونجا ساکن شدیم و قسمت هیجان انگیز سفرمون شروع شد.

 

قرار بود دو تا بهترین دوستان نی نی وبلاگی که استان مازندران زندگی می کنن رو ببینم ، دل تو دلم نبود و دوست داشتم هر چه زودتر دوشنبه 5 مهر ماه برسه و زینب جون نازم رو ببینم .

 

دوشنبه از خواب که بیدار شدم ، دریا رو به پرهام نشون دادم ، کنار دریا رفتیم و بادبادک هوا کردیم ، بعد رفتیم به یاد زمان نامزدی بابلسر .

 

کنار دریا رستم رود و بادبادک بازی پرهام

 

رستم رود

 

سال 87 که تازه نامزد کرده بودیم با محمد به بابلسر رفتیم و اونجا کنار دریا کیلومترها با هم راه می رفتیم و هر جا خسته می شدیم چیزی می خریدیم و می خوردیم و بازم ادامه می دادیم . به یاد اون زمان رفتیم که پیاده روی کنیم و حرف بزنیم .

 

از ماشین که پیاده شدیم ، پرهام بیلش رو برداشت و شروع کرد شن های ساحل رو جابه جا کردن . هر چی گفتیم بچه راه بیا نیامد که نیامد .

 

ساحل بابلسر

 

ساحل بابلسر

 

یعنی 50 متر هم راه نرفتیم ، دیگه محمد زیر انداز آورد و همون جا نشستم .

 

ساعت 4 با زینب جون قرار داشتیم ، رفتیم خونشون و اینقدر به ما در کنار این زوج خوش گذشت که خدا می دونه ، عالی بود ، عالی  . وااااااااااااای که هر چی بگم کمه .

 

یک ساعتی خونشون بودیم و از هم صحبتی باهم  لذت بردیم ،

 

بعد به اتفاق رفتیم ساحل چپکرود که یکی از زیباترین ساحل های شمال کشور هست ،

 

اونجا کلی تنقلات خوردیم،  گفتیم و خندیدیم . بچه با همدیگه بازی کردن و ما لذت بردیم ،

 

 

بعد از اینکه حسابی کنار ساحل خوش گذروندیم به سمت منزل زینب جون برگشتیم .

 

کنار منزل خودشون یه سوله قارچ درست کرده بودن که زینب جون زحمت کشید و کلی قارچ بهمون داد .  اولین بار بود که سوله قارچ می دیدم ، بی نهایت برام زیبا و جالب بود .

 

 

 

بعد رفتیم توی مغازه و اونجا هم یه عالمه خوراکی خوردیم ، یعنی فقط  اون چند ساعت خوردیم و خندیدیم .

 

 

 

غزل جون دو تا خرگوش داشت ، پرهام با گوش اونا رو بلند می کرد ، گوش پرهام رو می کشیدم و می گفتم خوبه کسی تو رو با گوش بلند کنه ، می گفت گوش من کوچیکه ولی گوش خرگوشا بزرگه پس دردشون نمی گیره .

 

خلاصه خرگوش ها از ته دل دعا می کردن که ما هر چه زودتر بریم ولی خودمون دلمون نمی آمد از این خانواده مهربون دل بکنیم .

 

چکار می شه کرد ، راه رفتنی رو باید رفت .

 

عوضش روز بعد می خواستم مرجان جون رو ببینم و از بابت خیلی خوشحال بودم .

 

روز سه شنبه 6 مهر ماه با مرجان جون قرار داشتم .

 

صبح بیدار شدیم و زدیم به دریا ،خیلی خوب بود ، موج ها آدم رو با خودش می برد و خیلی هیجان داشت ،

 

پرهام با محمد توی آب رفته بود و هر جا که موج می آمد پرهام  می پرید روی دوش محمد . خیلی لحظه های خوبی بود که ارزش زیادی داشت .

 

پرهام و محمد در آب

 

بعد از اونجا رفتیم جنگل نور .

 

بعضی از درختا به خاطر باد و بارون چند روز قبل شکسته بودن .

 

جنگل نور

 

فوق العاده فضای بکر و ززیبایی بود

 

جنگل نور

 

مرجان جون با خانواده شوهرش رفته بودن ییلاق و از اونجا که بارندگی شده بود همون جا گیر کرده بودن و نمی تونستن پایین بیان ،

 

روز سه شبنه که هوا آفتابی شده بود با پدر شوهرش آمده بود پایین و با همدیگه قرار گذاشتیم ، خیلی شرمنده مرجان جون بودم از ابتدای سفرمون مرتب تماس می گرفت و می گفت شما کجایید ؟؟ کی می رسید ؟؟ و روز سه شنبه با اینکه تازه از تفریح برگشته بود و خسته بود  با من قرار گذاشت .

 

با مرجان جون هم ساعت 4 قرار داشتیم کافی شاپ ایران کتان رفتیم و مرجان جون زحمت کشید و کیک و چایی سفارش داد ،

 

لیانا جون و پرهام

 

بچه ها اولش خوب بودن ولی فقط در حد پنچ دقیقه . شروع کردن به شیطونی کردن ، مگه می گذاشتن یه عکس درست و حسابی بگیریم .

 

 

یعنی همه عکساشون این شکلی هستن ،

 

اون چند ساعت که با خانواده مرجان جون بودم،اینقدر از حرکات بچه ها خندیدم که توی عمرم اینقدر نخندیده بودم ، 

 

لیانا جون با نمک ترین و شیرین ترین دختری بود که تا حالا دیدم ، اینقدر با پرهام شیطنت کردن که دیگه مجالی واسه نشستن باقی نمود ، رفتیم تو فروشگاه بگردیم و بچرخیم که بازم شیطنت بود ،

 

محیط هم باکلاس اصلاً نمی شد داد زد 

 

خلاصه به محمد زنگ زدم که خودت رو برسون که اینجا داره طوفانی می شه ، سوار ماشین شدیم و رفتیم کنار دریا ،

 

اونجا بچه بازی کردن و من و مرجان جون کلی حرف زدیم ، خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ، لحظات زیبایی که الان که دارم می نویسم اشک توی چشمامه و افسوس  می خورم که کاش قدر اون لحظات رو بیشتر می دونستم .

 

 

 

خلاصه سوار ماشین شدیم که مرجان جون رو برسونیم ، وقتی رسیدیم جلوی خانه ، مرجان جون گفت بفرمایید داخل ، گفتم مرسی ، ممنون . پرهام با اخم و ناراحتی گفت : یعنی چی مرسی ممنون ، بریم خونشون ،

 

هر چی می گم مامان ،  مرجان جون تازه از تفریح برگشته و خسته است ، با گریه می گفت مامان بریم خانه لیانا ، این اولین بار بود که پرهام ازم می خواست جایی برم ، تا الان هیچ وقت نگفته بود خونه کسی بریم . اونم با این همه اصرار .

 

خیلی برام جالب بود که توی این زمان کم اینقدر با لیانا خو گرفته بود . خلاصه ما هم قبول کردیم و رفتیم خانه مرجان جون ، اونجا بچه ها با همدیگه بازی کردن و مسخره بازی درآوردن و نگذاشتن یه عکس درست و حسابی بگیریم و زمان خداحافظی این لیانا بود که گریه امانش نمی داد .

 

 

بالاخره با ناراحتی تمام از مرجان جون هم خداحافظی کردیم و به سمت ویلا رفتیم تا وسایل رو جمع و جور کنیم و روز بعدش به سمت تهران حرکت کنیم .

 

سفر ما همچنان ادامه دارد .....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 9:09 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

سلام ، سلام ، هزار تا سلام

 

بالاخره بعد از مدتها مسافرت ما هم جور شد ،

آخه قرار بود اردیبیهشت ماه  یه مسافرت توپ بریم که به خاطر اینکه مامان پاش شکست عقب افتاد ، دیگه تصمیم گرفتیم بذاریم اول مهر ماه که جاده ها هم خلوت باشه .

 

با این تفاسیر سفر 13 روزه ما 30 شهریور ماه مصادف با عید سعید غدیر شروع شد ،

 

صبح ساعت 8 بعد از اینکه با مامان و آقا خداحافظی کردیم و از زیر قرآن رد شدیم به سمت همدان حرکت کردیم .

 

صبحانه رو زیر درختان جاده سعادت شهر و  ناهار رو سمت مبارکه اصفهان خوردیم و تقریباً ساعت 8 شب بود که به شهر زیبای همدان رسیدم .

 

طبق معمول  محمد از طرف پست بانک جا  گرفته بود ،

 

شب خوابیدم و صبح زود به سمت غار علیصدر حرکت کردیم ،

اینقدر در طول راه راجع به غار برای پرهام حرف زده بودم که مرتب می پرسید پس کی می رسیم ؟؟ غار چه شکلی هست ؟؟؟ من می خوام برم داخل غار.

 

پرهام در سالن انتظار غار علیصدر

پرهام در سالن انتظار غار علیصدر

 

پرهام با لباس غریق نجات

پرهام در سالن انتظار غار

 

پرهام در غار زیبای علیصدر

پرهام در غار علصدر

 

پرهام غار علیصدر

 

بعد از بازدید از غار علیصدر به سمت شهر لالجین رفتیم ،

پرهام که داخل ماشین خوابید ، محمد هم به خاطر پرهام تو ماشین موند و من تنهایی مغازه های زیبای لالجین رو نگاه کردم ،

 

واااااااااااااای که هر چیزی که می دیدم کلی ذوق می کردم ، همه چیز خوشکل و زیبا بود .

 

قرار بود سفر ما به همدان یک روزه باشه ، آخه ما چند سال پیش قبل از به دنیا آمدن پرهام هم به همدان آمده بودیم ( در حقیقت ماه عسل ما همدان بود .)  ولی از اونجا که بهمون خوش می گذشت تصمیم گرفتیم یه شب دیگه هم بمونیم ،

 

پنچ شبنه 1 مهرماه به سمت گنج نامه رفتیم ،

 

کتیبه های گنجنامه

پرهام و گنج نامه

 

آبشار گنجنامه

آبشار گنج نامه

 

شیطنت های پرهام که تمام لباسش رو خیس کرد .

پرهام در گنج نامه

 

با تله کابین به ارتفاعات زیبای  گنج نامه رفتیم ،  شهر همدان رو از اون بالا می تونستی ببینی ، واقعاً زیبا بود ،

زیباتر از اون هوای خوب و نسیمی بود که می وزید و عرق در لذت  می شدی .

 

تله کابین گنجنامه .

 

شهر بازی گنجنامه

گنج نامه

 

اسب سواری پرهام و محمد در ارتفاعات گنج نامه

اسب و پرهام

 

پرهام و محمد اونجا سوار سورتمه شدن ، واااااااااااااااای که پرهام چقدر هیجان زده شده بود و تا چند روز بعد  فقط تعریف سورتمه می کرد .

 

سوار شدن سورتمه پرهام

 

بعد از گنج نامه واسه ناهار به عباس آباد رفتیم .

 

توی رستوران یه خانم بود که به قول محمد شبیه ماریا شاراپوا بود بعد متوجه شدیم که ایرانی صحبت نمی کنه دیگه محمد می گفت خودِ خودشه .

دیدم اینجور نمی شه ، وقتی می خواستن بلند بشن و برن ،رفتم ازشون پرسیدم که دوستش گفت نععع ،  فقط شبیه اونه .

 

بعد از ناهار به بابا طاهر و ابوعلی سینا رفتیم .

 

بابا طاهر

 

ابوعلی سینا

ابوعلی سینا و پرهام

تمام این جاهایی که رفتیم با شیطنت های زیاد پرهام همراه بود ، این اواخر حرکات سورتمه هم اضافه شده بود .

 

خلاصه شب خوابیدم و تصمیم گرفتیم صبح زود به سمت استان سرسبز گیلان حرکت کنیم .

 

ادامه سفرنامه در پست بعد...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | 10:32 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

 

یادش بخیر ، بچه که بودیم بعد از عید لحظه شماری می کردیم که زودتر تابستان فرا برسه و فارغ از درس و مشق باشیم ، بازی کنیم ، شادی کنیم ، هر جا دوست دارم بریم ، تا هر وقت دوست داریم بخوابیم و در یک کلام  هیچ محدودیتی نداشته باشیم .

 

ولی الان بچه پنچ ساله  من از این حال خوش محرومه .

 

پرهام تقریباً توی ماه خرداد خیلی بَد به مهد کودک می رفت .

خیلی از روزها با گریه می رفت و اونجا حاضر نبود از من جدا بشه ، انگار بدش می آمد از محیط مهد  ، دوست داشت کنار خودم باشه .

هر چه قدر بهش جایزه می دادیم ، باهاش حرف می زدم ، انگار نه انگار .

 

باغ نیما شیراز به همراه محمد و پرهام

 

خیلی نگرانش بودم و تصمیم گرفتم تابستان به هر قیمتی هست نذارم به مهد بره .

 

قرار شد این سه ماه خانه مامان و آقا بمونه ، که اونا هم با روی باز قبول کردن ولی اتفاقی که افتاد این بود که متاسفانه مامان زمین خورد و پاش شکست .

 

باغ نیما شیراز به همراه محمد و پرهام

 

تصمیم گرفتیم واسش پرستار بگیریم ، ولی مگه می شد که به هر کسی اعتماد کرد و بهترین سرمایه زندگی ات رو دستش داد .

 

خیلی گشتیم تنها یک مورد خوب پیدا کردم که اونم گفت من با دخترم می تونم بیام ، بازم قبول کردم و قرار شد همدیگه رو ببینیم .

 

روزی که همراه دخترش به خانه ما آمدند ، دیدم دخترش شیطونه و همگام با پرهام می خوان بدوند و اذیت کنن ، واقعیتش ترسیدم.

 

ترسیدم همدیگه رو هل بدن و خدایی ناکرده اتفاقی واسشون بیافته ، یا اینکه باهمدیگه دعوا کنن و بالاخره اون مادر بود و واکنشش طبیعی و  این وسط پرهام آسیب ببینه .

 

و قضیه پرستار هم کنسل شد .

 

باغ نیما شیراز به همراه محمد و پرهام

 

تا اینکه دیدم تو اداره واسه فرزندان همکار کلاسهای تابستانه گذاشتن .

 

ما هم طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم روزهای فرد پرهام رو  اداره بیارم ، روزهای شنبه و دوشنبه مهد کودک و روزهای چهارشنبه خانه مامان بزرگ .

 

به این ترتیب این برنامه عملی شد ،

 

هر شب قبل از خواب پرهام می پرسید مامان من فردا قراره کجا برم ؟؟؟ اگه جواب اداره یا خانه مامان بزرگ بود ، خوشحال می خوابید ولی اگه مهد کودک بود با اخم و ناراحتی می خوابید.

 

تا شهریور ماه کلاسها ادامه داشت ، ولی دیگه از شهریور با توجه به اینکه مامان هم یه کم بهتر شده بود تصمیم گرفتم حداقل این ماه آخر کامل خانه مامان بزرگ بمونه و حسابی از محیط های بیرون دور باشه .

 

و بدین ترتیب تابستان پسر ما در حال سپری شدن هست ، به امید روزهای خوب آینده .

 

عکسای بالا مربوط به باغ نیما است که با محمد و پرهام رفته بودیم.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 شهريور 1395 | 8:19 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 30 صفحه بعد