یادش بخیر ، بچه که بودیم بعد از عید لحظه شماری می کردیم که زودتر تابستان فرا برسه و فارغ از درس و مشق باشیم ، بازی کنیم ، شادی کنیم ، هر جا دوست دارم بریم ، تا هر وقت دوست داریم بخوابیم و در یک کلام  هیچ محدودیتی نداشته باشیم .

 

ولی الان بچه پنچ ساله  من از این حال خوش محرومه .

 

پرهام تقریباً توی ماه خرداد خیلی بَد به مهد کودک می رفت .

خیلی از روزها با گریه می رفت و اونجا حاضر نبود از من جدا بشه ، انگار بدش می آمد از محیط مهد  ، دوست داشت کنار خودم باشه .

هر چه قدر بهش جایزه می دادیم ، باهاش حرف می زدم ، انگار نه انگار .

 

باغ نیما شیراز به همراه محمد و پرهام

 

خیلی نگرانش بودم و تصمیم گرفتم تابستان به هر قیمتی هست نذارم به مهد بره .

 

قرار شد این سه ماه خانه مامان و آقا بمونه ، که اونا هم با روی باز قبول کردن ولی اتفاقی که افتاد این بود که متاسفانه مامان زمین خورد و پاش شکست .

 

باغ نیما شیراز به همراه محمد و پرهام

 

تصمیم گرفتیم واسش پرستار بگیریم ، ولی مگه می شد که به هر کسی اعتماد کرد و بهترین سرمایه زندگی ات رو دستش داد .

 

خیلی گشتیم تنها یک مورد خوب پیدا کردم که اونم گفت من با دخترم می تونم بیام ، بازم قبول کردم و قرار شد همدیگه رو ببینیم .

 

روزی که همراه دخترش به خانه ما آمدند ، دیدم دخترش شیطونه و همگام با پرهام می خوان بدوند و اذیت کنن ، واقعیتش ترسیدم.

 

ترسیدم همدیگه رو هل بدن و خدایی ناکرده اتفاقی واسشون بیافته ، یا اینکه باهمدیگه دعوا کنن و بالاخره اون مادر بود و واکنشش طبیعی و  این وسط پرهام آسیب ببینه .

 

و قضیه پرستار هم کنسل شد .

 

باغ نیما شیراز به همراه محمد و پرهام

 

تا اینکه دیدم تو اداره واسه فرزندان همکار کلاسهای تابستانه گذاشتن .

 

ما هم طی یه عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم روزهای فرد پرهام رو  اداره بیارم ، روزهای شنبه و دوشنبه مهد کودک و روزهای چهارشنبه خانه مامان بزرگ .

 

به این ترتیب این برنامه عملی شد ،

 

هر شب قبل از خواب پرهام می پرسید مامان من فردا قراره کجا برم ؟؟؟ اگه جواب اداره یا خانه مامان بزرگ بود ، خوشحال می خوابید ولی اگه مهد کودک بود با اخم و ناراحتی می خوابید.

 

تا شهریور ماه کلاسها ادامه داشت ، ولی دیگه از شهریور با توجه به اینکه مامان هم یه کم بهتر شده بود تصمیم گرفتم حداقل این ماه آخر کامل خانه مامان بزرگ بمونه و حسابی از محیط های بیرون دور باشه .

 

و بدین ترتیب تابستان پسر ما در حال سپری شدن هست ، به امید روزهای خوب آینده .

 

عکسای بالا مربوط به باغ نیما است که با محمد و پرهام رفته بودیم.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 شهريور 1395 | 8:19 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

 

تولد پنچ سالگی پرهام با کش و قوس های فراوان انجام شد ، حالا تعریف می کنم چطوری !!!

 

طبق معمول هر سال همین که تقویم سال جدید رو دیدم به دنبال یه روز خوب واسه برگزاری تولد پرهام بودم .

 

 تولد پرهام تو ماه رمضان می افتاد و  از انجا که توی این ماه کلاً بی حال و کسل هستم و از طرف دیگه داداشم علیرضا و خانواده اش شیراز نیستند و نمی تونن توی این ماه به شیراز بیان ،

تصمیم بر این شد که تولد رو عید فطر برگزار کنیم ، اونم روز پنچ شنبه  95/4/17  که حداقل یه روز وقت داشته باشیم تا به کارا برسیم.

 

حالا قسمت سخت تر قضیه ، کجا برگزار کنیم که دو تا خانواده پرجمعیت بتونن شرکت کنن.

 

اولین گزینه موجود باغ عمه طاهره بود ،

 

با عمه طاهره و همسرش هم صحبت کردیم و قرار شد تولد اونجا برگزار بشه .

 

تم تولد هم تصمیم گرفتیم بر اساس رنگ باشه ، رنگ سیاه و سفید .

 

ولی وقتی وسایل تم رو خریدیم دیدیم که خیلی جالب نیست و به درد تولد بچه نمی خوره ، پس یه رنگ صورتی هم گذاشتیم کنارش . و تم تولد شد ، سفید ، صورتی و مشکی .

 

یه عالمه ظرف یکبار مصرف هم خریدیم که دردسر شستن هم نداشته باشیم ، قرار شد شام هم نزدیک باغ سفارش بدهیم که راحتر باشه .

 

ولی متاسفانه چند روز مانده به تولد، پسر عموی شوهر طاهره خانم فوت کرد .

 

حالا ما بگو که نمی دونستیم باید چیکار کنیم ،کجا تولد بگیریم ، کیک و غذا سفارش بدهیم یا نععع.

 

خلاصه به هر ترتیب تولد توی باغ کنسل شد ،

 

گزینه دوم  خانه مادر شوهرم بود  که اونم به دلایلی کنسل شد.

 

 گزینه سوم خانه مامانم بود که اونجا هم به خاطر کوچیک بودن و تعداد زیاد مهمانها کنسل شد  . هر چند تا روز آخر مامان و آقا فکر می کردند قراره اونجا تولد برگزار بشه .

 

بالاخره  تولد 50 نفره ما تبدیل به تولد 19 نفره خاندان ابراهیمی و در منزل خودمان شد.

 

روز چهارشنبه کیک سفارش دادیم ، شیرینی فروشی میترا که هر سال کیک رو اونجا سفارش می دادیم به خاطر اینکه دیر سفارش داده بودیم و از طرف دیگه این دو روز حسابی سرشون شلوغ بود قبول نکرد به خاطر همین کیک رو شیرینی فروشی آریا نزدیک به خونه خودمون سفارش دادیم .

 

روز پنچ شنبه از صبح درگیر مرتب کردن خانه و تزیئنات خانه شدیم .

 

ظهر خانه آقا ناهار دعوت بودیم ، بعد از ناهار هم به سمت خانه رفتیم ، بقیه کارا رو انجام دادیم و آماده پذیرایی از مهمانای عزیز شدیم .

 

این کیک تولد پرهام که عکس خودش رو روش زده بودیم .

کیک تولد پرهام

 

پرهام در کنار کیک تولد و عکسای پنچ سالگی اش .

تولد پنچ سالگی پرهام

 

پرهام در کنار دختر دایی ها  و پسر دایی ها

تولد پنچ سالگی پرهام

 

فوت کردن شمع پنچ سالگی و وارد شدن پسرم به سن شش سالگی .

تولد پنچ سالگی پرهام

 

بریدن کیک تولد توسط پرهام و بهار ، اون لیوان کنار کیک همونه که سفارش داده بودم .

 

 هدیه تولد هم تصمیم گرفتیم واسش یه دوچرخه بخریم ، بدون اینکه پرهام متوجه بشه محمد واسش خرید و توی انباری گذاشت ،

واااااااااای که وقتی دید حسابی ذوق زده و خوشحال شد .

 

پرهام بعد از رفتن مهمانها تقریباً دو نیمه شب .

 

واسه تولد پرهام خیلی خیلی  خسته شدم ، مخصوصاً اینکه تا روزهای  آخر نمی دونستیم مکان تولد کجاست و چیکار باید کرد

 

ولی فردای تولد یه اتفاق افتاد که خستگیم به یکباره از تنم بیرون رفت و اون اتفاق هم این بود که پرهام بهم گفت :

" مامان مرسی ، خیلی بهم خوش گذشت ."

اینا بهترین کلماتی بودن که واسه شنیدنش حاضر بودم هرکاری رو انجام بدم.

 

خدایا شکرت .




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 | 11:13 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

سلام ، سلام ، صد تا سلام

 

دو هفته مانده بود به تولد پرهام که یه فکر به سرم زد ، و اونم اینکه واسه تولد پرهام به هر خانواده یه لیوان که عکس پرهام اطرافش هست بدم ،

 

اول از همه رفتم با یه آتلیه صحبت کردم  (آتلیه لبخند )  که عکسا رو سریع واسم آماده کنه ، نهایتاً یک هفته ای .

 

و اینکه فایل عکس رو هم بهم تحویل بده.

 

بنابراین یه روز عصر (95/4/5 )رفتیم آرایشگاه و موهای پرهام رو اصلاح کردیم و بعد رفتیم آتلیه واسه گرفتن عکس .

 

اینم عکسهای پنج سالگی پسر خوشتیپ ما:

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 تير 1395 | 8:49 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

3/4/95 مثل تمام سوم تیر ماهای این پنچ سال یکی از بهترین روزهای زندگی من و محمد بود .

 

روزی که از چند ماه قبل به فکرش هستیم و با همدیگه تصمیم می گیریم امسال چیکار کنیم  ، چیکار کنیم که به پسرکمون و خانواده خوش بگذره  و بتونیم یه روز به یادمونی رو برای همه رقم بزنیم .

 

امسال سوم تیرماه روز پنچ شنبه ، مصادف با 17 ماه مبارک رمضان بود .

 

تصمیم گرفتیم  که  جشن تولد پرهام رو  روز عید سعید  فطر بذاریم و روز سوم تیر هر کاری که پسرمون دوست داشت انجام بدهیم تا حسابی بهش خوش بگذره .

 

پسرم دیگه واسش خودش مردی شده ، به خاطر همین با پرهام مشورت کردم و قرار شد سوم تیرماه بریم شهر بازی و اونجا بازی کنه .

 

سوم تیرماه رفتیم شهر بازی گاندو و هر بازی که دوست داشت انجام داد ،

 

با تیکت های که قبلاً داشتیم و همون روز هم گرفتیم تونست یه دوربین دوچشم جایزه بگیره ، بعد هم بابایی براش یه اسباب بازی خورشیدی گرفت که قظعاتش از همدیگه جدا هستن و باید سرهم بشن .

 

 

اتفاقاً همون روز این اسباب بازی رو توی ماهواره دیده بود  و به من گفت مامان از این برام می خری . دقیقا بابا هم دست گذاشت روی همین وسیله و پرهام کلی خوشحال شد .

 

خوشحالم که این روز مهم به سه نفرمون خوش گذشت . ایشالله جشن تولد پرهام هم به زودی برگزار می شه و ماوقع رو اینجا ثبت می کنم.

 

پسر نازم

آزرویم این است ،

آنقدر سیر بخندی

که ندانی غم چیست.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 تير 1395 | 12:46 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |

واااااااااااااای که این دوره چقدر انتخاب یه مدرسه خوب  که همه ملاک ها رو داشته باشه سخته .

 

ما هم تو این چند ماه اخیر ( دقیقاً از بهمن سال 94 تا خرداد 95 )  گرفتار پیدا کردن یه پیش دبستانی خوب واسه گل پسرمون بودیم .

 

دوست داشتم پیش دبستانی و دبستان پرهام یکی  باشه . پس شروع کردم به دنبال یه مدرسه خوب گشتن .

 

اول باید بین مدرسه دولتی و غیر انتفاهی یکی رو انتخاب می کردم.

 

خیلی ها مدرسه دولتی رو پیشنهاد می کردن ولی من به چندین دلیل از مدرسه دولتی منصرف شدم ، 

 

اول اینکه مدارس دولتی شیفت در گردش بودن و این با شرایط کاری من به هیچ عنوان سازگار نبود .

 

دوم اینکه مدارس خوب دولتی باید طرح آدرس بودیم ، یعنی اینکه محل زندگی مون اطراف همون مدرسه باشه ، پس باید خانه رو جابه جا می کردیم .

 

سوم اینکه تو هر کلاس مدارس دولتی بالای 40 نفر دانش آموز بودن که این از نظر من جالب نبود.

همینطور اینکه همه مدل بچه با فرهنگ و عقاید مختلف کنار همدیگه قرار می گرفتن . به نظر من تا زمانی که بچه خودش راه درست و غلط رو نمی تونه تشخیص بده باید محیط امن و تقریباً عاری از هر گونه کج روی در اختیارش قرار بگیره .

 

پس بالطبع من با مدارس غیر انتفاهی همراه شدم .

 

اول اینکه لیست تمام مدارس ابتدایی خوب رو پیدا کردیم .

 

مدرسه توحید (پیش دبستانی نداشت در کنار اینکه در مسائل درسی بسیار بسیار سخت گیر بودن.)

 

مدرسه علوم پزشکی ( پیش دبستانی نداشت ، تبعیض شدید بین بچه های عادی و بچه های پزشکان قایل می شدن. )

 

مدرسه علوی ( پیش دبستانی شیفت ظهر بود.)

 

مدرسه هدایت ( پیش دبستانی شیفت ظهر بود.)

 

مدرسه طاها( پیش دبستانی نداشت .)

 

مدرسه علم و زندگی ( بسیار بسیار پولکی تشریف داشتن .)

 

مدرسه امام رضا ( از قرار معلوم خیلی مذهبی بودن در کنار اینکه ساعت مدرسه تا 12 بعدظهر بیشتر نبود.)

 

مدرسه دو زبانه تبیان ( ساعت کاری خوبی داشت تا ساعت 3:30 ، که با ساعت اداری من جور بود ، به نظر می امد مدرسه خوبی باشه ولی فضای خوبی نداشت خیلی قدیمی بود ،  در کنار هزینه بسیار سنگین .)

 

مدرسه دو زبانه هوشمند ( بسیار بسیار محیط کوچکی داشت .)

 

به نظرم مدارس دوزبانه با شرایط کاری ما بیشتر جور بود ، اول اینکه تا ساعت 3:30 دقیقه بچه ها تو مدرسه هستن، ناهار همون جا صرف می شد ، هر عصر کلاس زبان داشتن .

 

ولی در کنار همه این مزایا ، معایب اش اینه که به خاطر مدت زمان طولانی بچه ها خسته می شن ، اینقدر که روی زبان انگلیسی تاکید دارن روی زبان فارسی کار نمیشه ، ناهاری که توی مدرسه صرف می شه معلوم نیست واقعاً ارزش غذایی داشته باشه یا نع .

 

خلاصه اینقدر گشتیم و گشتیم تا خسته شدیم و تصمیم گرفتیم همین مهد کودکی که هست واسه پیش دبستانی هم بمونه .

 

بالاخره حسن این مهد اینه که پرهام با محیط آشناست .

 

تا ساعت 4 بعدظهر می تونه بمونه .

 

محیطش بچه گانه است و می تونه بازی کنه و از اون محیط خسته کننده مدرسه که باید لباس فرم بپوشن و تابع قوانین خشک مدرسه باشن خبری نیست .

 

تا ببینم واسه سال آینده که پسرکمون باید کلاس اول بره چیکار باید کرد .




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | 10:33 قبل از ظهر | نویسنده : فریده |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد